برگردان به زبان ساده
ای از پی آشوب ما از رخ نقاب انداخته
لعل تو سنگ سرزنش بر آفتاب انداخته
هوش مصنوعی: تو که برای حل مشکلات ما، پرده را از روی چهرهات کنار زدهای، لعل زیبای تو با سنگهای سرزنش بر بلندی آفتاب رقابت کرده است.
مه با خیال روی تو، گمگشته اندر کوی تو
شب با جمال موی تو، مشکین حجاب انداخته
هوش مصنوعی: ماه، با تصور چهرهات، در کوی تو گم شده است. شب، با زیبایی موی تو که به رنگ مشکی است، حجابی بر چهره خود انداخته است.
ای عاقلان را بارها بر لب زده مسمارها
وی خستگان را خارها در جای خواب انداخته
هوش مصنوعی: ای عاقلان، بارها بر لب شما میخهایی نواخته شده و ای خستگان، خارهایی در محلی که میخوابیدند، پراکنده شده است.
ای کرده غارت منزلم آتش زده آب و گلم
زلف تو در حلق دلم مشکین طناب انداخته
هوش مصنوعی: ای کسی که خانهام را به غارت بردهای، آتش به دل و جانم زدهای و گیسوانت مانند زلفی مشکی، در قلبم گره خورده و دلم را به سختی بسته است.
زان نرگس جادو نسب جان مرا بگرفته تب
خواب مرا هم نیم شب بسته به آب انداخته
هوش مصنوعی: چشمان آن نرگس جادوگر، جانم را در چنگال خود گرفته و تب و خواب مرا در نیمه شب به آب سپرده است.
دل بر خسی بگماشتی کز خاک ره برداشتی
خاکی دلم بگذاشتی در خون ناب انداخته
هوش مصنوعی: دل خود را به یک ذره خاک که از زمین برداشته شده، وابسته کردهام. اکنون خاکی که در دلم باقی مانده است، در خونم غرق شده است.
چون چنگ خود نوحهکنان مانند دف بر رخ زنان
وز نای حلق افغانکنان بانگ رباب انداخته
هوش مصنوعی: در حالتی شاداب و سرزنده، همچون نوازندگان موسیقی، نغمهها و سرودهای اندوهناک را به گوش میرسانند. صدای سازهای مختلف مثل دف و رباب، به زیبایی در فضا پراکنده شده و حالتی پرشور و دلنشین ایجاد میکند.
ز آسیب دست دلبرش نیلی شده سیمین برش
سیارها نیلوفرش بر آفتاب انداخته
هوش مصنوعی: دست دلبرش به او آسیب زده و چشمانش را به رنگ نیلی درآورده است، در حالی که چهره زیبا و چون نقرهاش همچنان درخشان است و گلهای نیلوفر را بر بالای آفتاب گسترش داده است.
ای خوش به تو ایام ما بر دفتر تو نام ما
مدح تو اندر کام ما ذوق شراب انداخته
هوش مصنوعی: ای خوشحال به تو که روزهای ما در دفتر تو ثبت شده و نام ما همراه با ستایش تو در دل ما جا دارد و لذت شراب عشق را در وجود ما جاری کرده است.
خاقانی دلسوخته با جور توست آموخته
در دل عنا اندوخته، جان در عذاب انداخته
هوش مصنوعی: خاقانی، که دلش پر از غم و اندوه است، به خاطر ظلم و ستم تو رنج دیده و در دلش آتش عشق و فراق روشن شده و جانش در عذاب و درد قرار گرفته است.