برگردان به زبان ساده
خوش خوش خرامان میروی، ای شاه خوبان تا کجا
شمعی و پنهان میروی پروانه جویان تا کجا؟
هوش مصنوعی: ای زیبای عزیزم، تو با چه ناز و لبی میروی و میخرامی! اما نمیدانم تا کجا میروی. تو همچون شمعی میدرخشی و در خفا و پنهانی حرکت میکنی، در حالی که پروانهها به دنبالت هستند؛ اما ای کاش میدانستم این جستجو تا چه حد ادامه دارد.
ز انصاف، خو واکردهای، ظلم آشکارا کردهای
خونریز، دلها کردهای، خون کرده پنهان تا کجا؟
هوش مصنوعی: تو از انصاف دور شدهای و ظلمهای واضحی را مرتکب شدهای. دلهای مردم را به درد آوردهای و خون آنها را در خفا ریختهای. این وضعیت تا کجا ادامه خواهد داشت؟
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
هوش مصنوعی: شخصی که غبغبش مانند طوقی آویزان است، با عطر مشک فرمانی صادر کرده و باعث شده که خون بسیاری از شحنهها ریخته شود. حالا این فرمان و طوق تا کجا تأثیر دارد؟
بر دل چو آتش میروی تیز آمدی کش میروی
در جوی جان خوش میروی ای آب حیوان تا کجا؟
هوش مصنوعی: وقتی که بر دل مثل آتش میسوزی، با سرعت و تیزی میآیی و وقتی به جوی جان میروی، به زندگی و شادابی میروی. ای آب حیات، تا کجا میروی؟
طرف کُله، کژ برزده، گوی گریبان گم شده
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
هوش مصنوعی: شخصی با موهای نامرتب و ظاهری آشفته به سمت کسانی که در جمع هستند میآید. او در حالی که لباسش به هم ریخته و دکمههایش باز است، به نظر میرسد در جستجوی چیزی بوده و حالا به جمع بازگشته است. این وضعیت او نشاندهنده بینظمی و سردرگمیاش است.
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
تو شمع پیکر نیمشب دل دزدی اینسان تا کجا؟
هوش مصنوعی: دزدهای شبرو در جستجوی طعمه، از نور شمع میترسند. جالب است که تو خودت شمع شب نیمهبهنیمهای و دل دزد را اینچنین به سمت خود جذب کردهای. تا چه اندازه میتوانی بر این دل دزد تأثیر بگذاری؟
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مرد افکنی
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
هوش مصنوعی: هرگاه به زندگی من وارد میشوی، بیمحابا و آزادانه در اینجا جولان میدهی و احساساتی را بر میانگیزی که باعث میشود قلبم سنگین شود. ای کسی که در این میدان محدود حضور داری، تا کجا میخواهی این وضعیت ادامه پیدا کند؟
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
هوش مصنوعی: اگر به صدای فریاد خود اجازه دهم، به خاطر آن میسوزم مثل بادی که در دم وجود دارد. برای هر ظلم و ستمی حد و مقیاسی وجود دارد، اما این دوری و فراق چه اندازه ادامه خواهد داشت؟
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلا پرورد تو
ای گوشهٔ دل خَورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
هوش مصنوعی: خاقانی اکنون پدر تو، که تحت تاثیر سختیها و مشکلات زندگی قرار گرفته است، در این گوشه از دل تو ساکن شده است. او همچنان در انتظار است که مهمانی بیخبر از راه برسد، اما نمیداند تا کجا باید در انتظار بماند.