برگردان به زبان ساده
غصهٔ آسمان خورم دم نزنم، دریغ من
در خم شست آسمان بسته منم، دریغ من
هوش مصنوعی: غم آسمان را در دل دارم و چیزی نمیگویم، افسوس که من همچون یک موجود کوچک در دستان آسمان محبوس شدهام، افسوس من.
چون دم سرد صبحدم کآتش روز بردهد
آتش دل برآورد دم زدنم، دریغ من
هوش مصنوعی: وقتی صبح زود با هوای سردش آتش روز را خاموش میکند، آتش دل من پس از دم زدن شعلهور میشود، اما افسوس که من فقط این احساس را دارم.
بین که پل جفا فلک بر دل من شکست و من
این پل آب رنگ را کی شکنم، دریغ من
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که سرنوشت و قدرتهای بیرونی به من ظلم کرده و قلبم را شکستهاند. حالا من در حسرت این هستم که چطور میتوانم این درد و بار سنگین را از خودم دور کنم، اما افسوس که نمیتوانم.
برکنم از زمین دل بیخ امل به بیل غم
خار اجل ز راه جان برنکنم، دریغ من
هوش مصنوعی: دل خود را از آرزوهای بیهوده میخواهم بکنم و با اندوه، موانع مرگ را از سر راه زندگیام بردارم، اما افسوس که این کار هنوز ممکن نشده است.
هستم بادِ گشته سر از پی نیستی دوان
هستی هر تنم ولی نیست تنم، دریغ من
هوش مصنوعی: من مانند بادی هستم که به دنبال نیستی میدود. هرچند که وجود دارم و جسمی دارم، اما در عمق وجودم حس میکنم که تنم واقعی نیست. افسوس بر من.
دیدهای آنکه چون کند باد ز گرد پیرهن
بادم و گرد بیخودی پیرهنم، دریغ من
هوش مصنوعی: آیا دیدهای کسی را که چون باد، گرد و غبار پیرهنش را به خود میگیرد و این گرد و غبار از بیخودی اوست؟ افسوس بر حال من!
هر چه من آورم ز طبع آب حیات در دهن
تف دل آتش آورد در دهنم، دریغ من
هوش مصنوعی: هر چه برایم از ویژگیهای زندگی آوردهام، طوری است که به دل من آتش میزند و افسوس میخورم که چنین حالتی دارم.
آب ز چشمهٔ خرد خوردم و پس ز بیم جان
سنگ به چشمهٔ خرد درفکنم، دریغ من
هوش مصنوعی: من از چشمهٔ عقل و خرد نوشیدم و حالا از ترس خطر جان، سنگی را به آن چشمه پرتاب میکنم، افسوس به حال من.
جم صفتان ز خوان من ریزه چنند، پس چرا
موروش از ره خسان ریزه چنم، دریغ من
هوش مصنوعی: آدمهای خوب و شریف از سفره من لقمههای خوشمزهای برمیدارند، پس چرا بخیلها و افراد نالایق هم از چیزهایی که من دادهام بهرهمند میشوند؟ این برای من بسیار ناراحتکننده است.
سنگ سیاه کعبه را بوسه زده پس آنگهی
دست سفید سفلگان بوسه زنم، دریغ من
هوش مصنوعی: بوسهای بر سنگ سیاه کعبه میزنم، اما پس از آن دست کسانی را میبوسم که در پایینتر از من قرار دارند. این برای من مایهی افسوس است.
تاجورم چو آفتاب اینت عجب که بیبها
بر سر خاک عور تن نور تنم، دریغ من
هوش مصنوعی: من مانند آفتاب درخشان هستم، اما واقعاً عجیب است که این نور با ارزش و این وجود با عظمت، در کنار خاک و پستی بدن من قرار دارد. این حقیقت برایم حسرتآور است.
پیش حیات دوستان گر سپرم عجبتر آنک
کز پس مرگ دشمنان در حزنم، دریغ من
هوش مصنوعی: اگر برای زنده ماندن دوستانم تلاش کنم، عجیبتر از آن این است که بعد از مرگ دشمنان، من غمگین هستم. ای کاش!
کو سر تیغ تا بدو باز رهم ز بند سر
کز جگر پر آبله چون سفنم، دریغ من
هوش مصنوعی: تا کجا میتوانم بر روی سر تیغ راه بروم و از زنجیر زجر رهایی پیدا کنم؟ دل پر از درد و زخمهای عمیق دارم که مانند سفنمی (نوعی گیاه) در آب غرق شده است. افسوس و یا حسرت من!
من چو گلم که در وطن خار برد عنان از آن
رستم و کورهٔ سفر شد وطنم، دریغ من
هوش مصنوعی: من مانند گلی هستم که در سرزمین خود ریشه دارد، اما از آنجا دور افتادهام و سفر بر من سخت شده است. وای بر من که وطنم را ترک کردهام.
چون به زبان من رود نام کرم، ز چشم من
چشمهٔ خون فرو دود بر ذقنم، دریغ من
هوش مصنوعی: وقتی نام محبوبم از زبانم جاری میشود، اشکهایم مانند چشمهای از خون بر صورتم میریزد و این برای من بسیار دردناک است.
چشم کرم گریست خون، گفت که یاس من نگر
زانکه خزان وصل را یاسمنم، دریغ من
هوش مصنوعی: چشم من با اشک آغشته است و دل به من میگوید که من به یاسها نگاه کن، زیرا در این زمان که شاهد جدایی و دوری هستم، من مانند گل یاس در این فصل نگرانی و اندوه هستم. دریغ از حال من.
آه برآمد از جهان گفت مرا که ریگ خور
نیست گیاهی از کرم در چمنم دریغ من
هوش مصنوعی: نالهای از دل دنیا برخاست که به من گفت: ای مروارید بینظیر، تو در میان چمنها فقط گلی هستی که از خاک کرمها برآمده و این برای من بسیار تاسفبار است.