برگردان به زبان ساده
شبی سر برآوردم از جیب خویش
چو آهی که خیزد ز دلهای ریش
هوش مصنوعی: یک شب از دل خود درد و اندوهی را بیرون آوردم، مثل آهی که از دلهای زخمخورده برمیخیزد.
نگارندهٔ قصّهٔ باستان
رقم کرده بر دفتر راستان
هوش مصنوعی: نویسندهٔ داستانهای قدیمی، حقیقت را بر روی صفحهٔ راستگویی نوشته است.
که از پور سینا شنیدم که گفت
در ایّام خود، آشکار و نهفت
هوش مصنوعی: من از پور سینا شنیدم که گفت در زمانه خود، برخی مسائل روشن و برخی دیگر پنهان بود.
نگردیده ام مُلزم از هیچ کس
مگر از یکی گبرِ کنّاس و بس
هوش مصنوعی: من هیچگاه به خاطر هیچ کسی، جز یک فرد زرتشتی آگاه و خبره، تحت فشار نبودهام و تنها به او گوش میدهم.
که پویان به راهی شدم بامداد
گذر بر یکی از مزابل فتاد
هوش مصنوعی: صبح زود به راهی رفتم و در مسیرم بر روی یکی از زبالهها پای گذاشتم.
به شغل خود، آن گبر مشغول بود
تفاخر کنان، نغمه ای می سرود
هوش مصنوعی: او به شغل خود مشغول بود و با افتخار نغمهای میخواند.
مفاد سخنش اینکه ای نفس از آن
به عزّت تو را داشتم در جهان
هوش مصنوعی: مضمون این سخن این است که ای جان، من از آنچه که در دنیا به تو ارادت دارم، به خاطر عزت و مقام تو بوده است.
که شایان حرمت تو را یافتم
به بَر حلّهٔ عزتّت بافتم
هوش مصنوعی: من به حرمت و مقام تو پی بردم و برای تو لباس افتخار و عزت دوختم.
شگفت آمد از وی، مرا این کلام
بدو گفتم ای یاوه گفتار خام
هوش مصنوعی: از صحبتهای او شگفتزده شدم و به او گفتم: "چرا این حرفهای بیمعنی را میزنی؟"
ندانسته ای چون ز گوهر خزف
سزد گر بلافی به عزّ و شرف
هوش مصنوعی: به طور ناخواسته و بدون آگاهی، اگر فردی از ارزش و تواناییهای خود بهرهبرداری نکند، بهتر است که در مقام و شرافت خود از چیزهای بیارزش دوری کند.
نگه کرد بر روی من خیرخیر
بگفتا که ابله تویی، نه فقیر
هوش مصنوعی: او به من نگاه کرد و گفت: "ای ابله، تو که فقیر نیستی."
تقاضای روزی ز شغلِ خسیس
بسی بهتر از امتنان رئیس
هوش مصنوعی: خواستن روزی از کار و حرفهای کمارزش خیلی بهتر از شکرگزاری و قدردانی از کسی است که مقام بالایی دارد.
ندانسته ای عزّت خود ز ذلّ
سفیهانه بر ما چه خندی چو گُل
هوش مصنوعی: تو از مقام والای خود بیخبری و به خاطر نادانیات به ما مسخره میکنی، مانند گل که در زیباییاش غرق است.
فرو ماندم از راندنِ پاسخش
بدزدید شرمم، نگاه از رخش
هوش مصنوعی: از آنجا که نتوانستم پاسخی برای او پیدا کنم، شرم از چهرهاش مرا گرفت و نتوانستم به او نگاه کنم.
چنان مهر بر لب مرا زد سکوت
که دل گفت: یا لیتَ انّی اَمُوت
هوش مصنوعی: سکوت چنان بر لب من نشسته بود که دل به من میگفت: کاش بمیرم.
طمع جلوه گر شد مرا در نظر
ز هر زشت رو پیکری، زشت تر
هوش مصنوعی: طمع در نظر من به شکلی نمایان شد که از هر چهره نامطلوب، چهرهای نامطلوبتر به نظر میرسید.
بدو گفتم ای راندهٔ بخردان
پدر کیستت؟ بازگو، در جهان
هوش مصنوعی: به او گفتم، ای کسی که از سوی خردمندان طرد شدهای، پدر تو کیست؟ بازگو، در این دنیا.
بگفتا که شک در قضا و قدر
نظر بستن از خالق نفع و ضر
هوش مصنوعی: او گفت که تردید در سرنوشت و تقدیر، نشانهی بیاعتمادی به خالق است و در این نگرش، نفع یا ضرری نخواهی یافت.
بگفتم که از پیشهٔ خود بگو
چه بافی درین کارگاه دو رو؟
هوش مصنوعی: گفتم از شغل و حرفهات بگو، در این کارگاه که دو رویه دارد چه دوختی؟
چه صنعتگری داری از جزء و کل؟
بگفتا: زبونی و خواری و ذُل
هوش مصنوعی: در مورد مهارت تو از جزئیات و کلیات سوال کردم. او پاسخ داد که من از ضعف و بیپناهی و خفت ساخته شدهام.
بدو گفتم از حاصل خود خبر
بگو شمّه ای باز، ای خیره سر
هوش مصنوعی: به او گفتم که از دستاوردهای خود بگو، اما او همچنان ناآگاه و متوجه نیست.
مآلت کدام است و غایت کدام؟
بگفتا که حرمان بود والسّلام
هوش مصنوعی: سرانجام کار تو به کجا خواهد انجامید و هدف نهاییات چیست؟ پاسخ داد که تنها به ناکامی و حسرت خواهد رسید و بس.