برگردان به زبان ساده
دل مَنِه بر دُنیی و اسبابِ او
زآنکه از وی، کَس وفاداری ندید
به زندگی و خواستهٔ اندکِ گیتی دل درمبند زیرا تاکنون هیچکس، از این جهان راستی و درستپیمانی ندیده است.
کَس عسل بینیش از این دُکّان نخورد
کَس رُطَب بیخار از این بُستان نچید
کسی از خوشیهای جهان، بدون درد و زخم، بهره نبرده و کسی از جهان، بیخار و آسیب، میوه نچیدهاست.
هربه ایّامی چراغی برفروخت
چون تمام افروخت، بادش دَردَمید
روزگار هر از چندگاهی چراغِ بختی را برمیافروزد و آنگاه که سراسر فروزان گشت، آن را به بادی فرومینشاند.
بیتکلّف هرکه دل بر وِی نهاد
چون بِدیدی، خَصمِ خود میپَروَرید
ساده بگویم، اگر خوب بنگری میبینی که هرکس به جهان دل بست، سرگرمِ دشمنپروردن بود.
شاهِ غازی، خسروِ گیتیسِتان
آنکه از شمشیرِ او خون میچکید
«شاه جنگجو»، آن فرمانروای کشورگشای که از شمشیرش خون میچکید(«شاه غازی» باژنامی است امیر مبارزالدین محمد را که در روزگارِ حافظ پادشاهی میکرد)
گَه به یک حمله، سپاهی میشکست
گَه به هویی، قلبهگاهی میدَرید
و گاهی با یک تازش، لشکری را شکست میداد و گاهی با یک فریاد، میانهٔ لشکر را از هم میدرید،
از نَهیبَش، پنجه میافکند شیر
در بیابان، نامِ او چون میشنید
آنگاه که شیر در بیابان نام او را میشنید، از ترس، ناخنهایش میریخت،
سَروَران را بیسبب میکرد حَبس
گَردَنان را بیخطر سَر میبُرید
سروران را بیهوده به زندان میافکند و مهتران را بیدریغ گردن میزد،
عاقبت، شیراز و تبریز و عراق
چون مسخّر کرد، وقتش دَررسید
بهفرجام، آنگاه که همه جا، از شیراز و تبریز و عراق و ...، را فروگرفت، گاهِ نابودی او فرارسید.
آنکه روشن بُد جهانبینش بِدو
مِیل در چَشم جهانبینَش کشید
فرزند نور چشمیاش (شاه شجاع) چشمش را داغ نهاد و او را کور کرد. (جهانبین در پارهٔ نخست : چشم / جهانبین در پارهٔ دوم : بینا و جهانبیننده)