برگردان به زبان ساده
حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
نمک و ملاحت تو همراه با زیبایی و تناسبت عالم گیر شده،این قضیه روشن کرد که میتوان با اتحاد جهان را گرفت.
افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمع
شُکرِ خدا، که سِرِ دلش در زبان گرفت
شمع قصد کرد که راز خلوتنشینان را فاش کند، خدای را سپاس که راز دل، زبانش را آتش زد.
زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من است
خورشید، شعلهایست که در آسمان گرفت
خورشید عالمتاب، شرارهای از آتش پنهانی است که از سینه من در آسمان زد.
میخواست گُل که دَم زند از رنگ و بویِ دوست
از غیرتِ صبا، نفسَش در دهان گرفت
گل نیز خواست که با حال و زیبایی خود وصفی از یار من گوید، صبا از غیرت، او را خموش کرد.
آسوده بر کنار چُو پرگار میشدم
دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت
چون پرگار (دور از بلای عشق یا دور از حوادث) بر کناره میرفتم، اما دست روزگار مرا همچون نقطه (پرگار) به میانه کشید.
آن روز شوقِ ساغرِ مِی، خرمنم بسوخت
کآتش زِ عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت
می نوش و میگسار نبودم تا روزی که زیبایی ساقی (که عکسش در جام افتاد یا آتشی که در می بود) آتش در خرمنم زد.
خواهم شدن به کویِ مُغان آستینفشان
زین فتنهها که دامنِ آخرزمان گرفت
شاد و فارغ از همهچیز دارم بهسوی کوی میفروشان میروم از دست این فتنههای فراوان که (امروز) گویی آخرالزمان است.
مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدید
از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت
هرکه دانا است و آخر کار جهان را دید پر از شادی شد و جامهای می پر و سنگین را تهی کرد.
بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشتهاند
«کآن کس که پخته شد، مِیِ چون اَرغَوان گرفت»
از گل سرخ تا خون شقایق به تو میگویند: کسی پخته و داناست که می زلال و ناب ارغوانی گرفت.
حافظ چو آبِ لطف ز نظمِ تو میچِکد
حاسِد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟
حافظا وقتی که آب لطافت از نظم تو میچکد، حسود کی میتواند بر شعرت خرده بگیرد؟