برگردان به زبان ساده
کنون که میدمد از بوستان، نسیمِ بهشت
من و شرابِ فرحبخش و یارِ حورسرشت
اکنون که فصل نسیم بهشتی است و بوی بوستان را میآورد زمان من و شراب شادیبخش است و من و یار حورصفت.
گدا چرا نزند لافِ سلطنت امروز؟
که خیمه، سایهٔ ابر است و بزمگه، لبِ کِشت
گدا و بینوا چرا از شاهی و سلطنت دم نزند امروز که سایه ابر بهاری بر سبزهزار خیمه زده و لب کشتزار بزمگه اوست.
چمن حکایتِ اردیبهشت میگوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت
چمن، داستان اردیبهشت را میگوید؛ عاقل نیست کسی که این بهشت نقد را گذاشت و به نسیه فریب خورد.
به می عمارتِ دل کن که این جهانِ خراب
بر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت
به می دل را خوش و آباد کن که این دنیای خراببنیاد قصد آن دارد که از سرِ ما و خاک ما خشت بسازد.
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چو شمع صومعه افروزی از چراغِ کنشت
از این دنیا که دشمن توست چشم وفا و مهر نداشته باش، زیرا شمع صومعه را اگر از چراغ کِنِشت بیفروزی، نور ندهد.
مَکُن به نامه سیاهی ملامتِ منِ مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
به گناهکاری و سیاهنامه بودن، مرا مؤاخذه و سرزنش مکن؛ که میداند که تقدیر بر سر او چه نوشته است؟
قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ
که گر چه غرقِ گناه است، میرود به بهشت
از جنازه حافظ قدم دریغ مدار و به خاکسپاری او بیا؛ زیرا اگرچه غرق گناه است به بهشت میرود.