برگردان به زبان ساده
صبا اگر گذری اُفتَدَت به کشور دوست
بیار نَفحِهای از گیسوی مُعَنبَر دوست
ای نسیم صبا، اگر از دیار یار گذر کردی، برایم عطری از گیسوی یار بهارمغان بیاور.
به جانِ او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به سویِ من آری پیامی از برِ دوست
به جان عزیز او، اگر پیامی از او برایم بیاوری جان را به شکرانه میبخشم.
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
برایِ دیده بیاور غباری از درِ دوست
اگر نتوانستی به دیدارش بروی؛ برای چشمم از خاک درِ او غبار بیاور تا توتیای چشمم کنم.
منِ گدا و تمنایِ وصلِ او هیهات
مگر به خواب ببینم خیالِ منظرِ دوست
من گدا کجا و آرزوی وصال او کجا!؟ مگر در خواب روی زیبای او را ببینم.
دل صِنوبَریام همچو بید لرزان است
ز حسرتِ قد و بالای چون صنوبرِ دوست
قلبم در سینه همچون درخت بید لرزان و مضطرب است؛ از حسرت قد و بالای همچون درخت صنوبر یار.
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سرِ دوست
اگرچه دوست به ما کمترین نگاهی نمیکند اما مویی از سر او را بهدنیا نمیفروشیم.
چه باشد ار شود از بندِ غم دلش آزاد
چو هست حافظِ مسکین غلام و چاکر دوست
چه میشود اگر روزی دل دردمند حافظ، که بنده یار است، از غم آزاد شود.