برگردان به زبان ساده
با مدّعی مگویید، اسرارِ عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد، در دردِ خودپرستی
با مدعیان؛ از عشق و رازهای آن صحبت نکنید، تا به خاطر خودخواهی و خودپرستی خود از عشق دور بمانند.
عاشق شو اَر نَهْ روزی، کارِ جهان سرآید
ناخوانده نقشِ مقصود، از کارگاهِ هستی
عاشق شو، چون اگر عاشق نشوی، روزی خواهد رسید که کار دنیا به پایان میرسد و پیش از کشف هدف و مقصود زندگیات بدون اینکه متوجه شوی، از جهان میروی.
دوش آن صنم چه خوش گفت، در مجلسِ مُغانَم
«با کافران چه کارت؟ گر بت نمیپرستی»
دیروز آن بت در جمع مغان، چه زیبا گفت: «با کافران چه کار داری اگر بتی را نمیپرستی؟»
سلطانِ من خدا را، زُلفَت شکست ما را
تا کِی کُنَد سیاهی، چندین درازدستی؟
ای سلطان من، ترا به خدا سوگند میدهم [رحمی کن]، آخر زلف سیاه تو ما (بتان/داشتهها) را شکست! تا کی باید شب فراق تو (زلف سیاه، سیاهی) به داشتههای پندارگونهٔ ما بتازد؟
در گوشهٔ سلامت، مستور چون توان بود
تا نرگسِ تو با ما، گوید رموزِ مستی
آنجایی که چشم تو، بدون استفاده از کلام، رموز هستی را به ما میگوید، چگونه میتوان در گوشهای خود را پنهان کرد تا در امنیت بود؟
آن روز دیده بودم، این فتنهها که برخاست
کز سرکشی، زمانی، با ما نمینشستی
سلطان من، در مراقبه/رویا دیده بودم، همان روز که [با نگاه به چشمانم] فتنه برانگیختی، سرکشی خواهی کرد و با ما همنشین نخواهی شد.
عشقت، به دستِ طوفان، خواهد سپرد حافظ
چون برق، از این کشاکش، پنداشتی که جستی
عشق تو حافظ را به دست طوفان خواهد سپرد. حافظا فکر میکنی که از این کشاکش میتوانی بمانند برق بجهی؟