برگردان به زبان ساده
به مژگان سیَه کردی هزاران رِخنه در دینم
بیا کز چَشمِ بیمارت هزاران دَرد برچینم
با مژههای سیاه رنگ خود، دین و ایمانم را ویران ساختی، به پیشم بیا تا هزاران درد و بلا را از چشمان خمارت دور سازم.
الا ای همنشینِ دل که یارانت بِرَفت از یاد
مرا روزی مباد آن دَم که بی یادِ تو بنشینم
ای همدم دل و جانم که یاران و عاشقانت را فراموش کردهای، امیدوارم آن روزی که لحظهای از یادت غافل شوم هرگز نیاید.
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکُش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جانِ شیرینم
دنیا هم کهن و سالخورده است و هم بیاساس و بیبنیاد، فغان و فریاد که به راحتی عاشقان دلدادهای چون فرهاد را میکُشد، این دنیا با حیله و نیرنگهایش چنان کاری کرده است که من حتی از جان شیرین خودم نیز دلزده و خسته شدهام.
ز تابِ آتش دوری، شدم غرقِ عرق چون گُل
بیار ای بادِ شبگیری نسیمی زان عرقچینم
دوری از یار چونان آتشی است که از شدت سوز و گداز آن همچون گل غرقِ عرق شدهام، ای نسیم سحرگاهی بوی خوشی از آن زلف معطر یار بیاور.
جهانِ فانی و باقی فدایِ شاهد و ساقی
که سلطانیِّ عالَم را طُفیلِ عشق میبینم
هر دو عالم، هم فدای معشوق زیبارو و هم فدای ساقی باد؛ چرا که میبینم رسیدن به سروریِ جهان، در گرو و وابسته به عشق است.
اگر بر جایِ من غیری گزیند دوست، حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جایِ دوست بُگزینم
اگر محبوب به جای من کس دیگری را انتخاب کند، صاحب اختیار است و حق دارد، اما اگر من به جای عشق به محبوب، جان خودم را برگزینم، حرامم باد.
صَباحَ الخیر زد بلبل، کجایی ساقیا؟ برخیز
که غوغا میکند در سر خیالِ خوابِ دوشینم
بلبل، صبح به خیر را به زبان نغمهخوانی سرود، ای ساقی، کجایی؟ برخیز (جام شرابی بیاور) که تصویر و خیالی که دیشب در خواب دیدهام، در سرم غوغا به پا کرده است.
شبِ رحلت هم از بستر رَوَم در قصرِ حورُالعین
اگر در وقتِ جان دادن تو باشی شمعِ بالینم
اگر در وقت مرگ و در هنگام جان دادن تو روشنیبخش بسترم باشی، همان شب مرگ یکراست از بستر مرگ به قصر حوران بهشتی خواهم رفت.
حدیثِ آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بیغلط باشد، که حافظ داد تلقینم
داستان شور و شوق وصال که در این نوشتار ثبت کردهام یقین بدانید که درست و بیغلط است، چرا که حافظ(ایهام) آن را به من آموخته است.(ایهام: حافظ؛ ۱. شخص حافظ، ۲. نامی است از نامهای خداوند.)