برگردان به زبان ساده
زُلف بَر باد مَده تا نَدَهی بَر بادَم
ناز بُنیاد مَکُن تا نَکَنی بُنیادَم
اگر میخواهی مرا از شدت عشق نیست و نابود نکنی، گیسویت را در باد رها نکن، همچنین اگر میخواهی بنیاد هستی مرا نابود نکنی، عشوه و ناز آغاز نکن.(بنیاد اول در معنای شروع و آغاز کردن، بنیاد دوم در معنای اصل و اساس.)
مِی مَخور با هَمه کَس تا نَخورَم خونِ جِگَر
سَر مَکِش تا نَکِشَد سَر به فَلَک فَریادَم
با هر کس و ناکسی مشغول عیش و نوش نشو تا از شدت اندوه خون جگر نخورم، همچنین از من روی بر مگردان تا فریادم به آسمان نرسد.
زُلف را حَلقه مَکُن تا نَکُنی دَر بَندَم
طُرّه را تاب مَده تا نَدَهی بَر بادَم
زلفت را پر پیچ و تاب نکن تا مرا اسیر و دربند نکنی، همچنین زلف آراستهات را تاب مده تا مرا نیست و نابود نکنی.
یارِ بیگانه مَشو تا نَبَری از خویشم
غَمِ اَغیار مَخور تا نَکُنی ناشادَم
همنشین افراد بیگانه نشو تا مرا بیقرار و بیتاب نکنی، همچنین غمخوار نامحرمان نشو تا مرا غمگین نگردانی.
رُخ بَراَفروز که فارغ کُنی اَز بَرگِ گُلم
قَد بَراَفراز که اَز سَروْ کُنی آزادَم
چهرهی همچون گل خود را نشان بده تا دیگر احتیاجی به دیدن گل نداشته باشم، قامت بلند خود را نمایان کن تا دیگر از تماشای سرو رها شوم.
شَمعِ هَر جَمع مَشو وَر نَه بِسوزی ما را
یادِ هَر قوم مَکُن تا نَرَوی اَز یادَم
چشمنمای هر جمعی نشو (چونان شمع در هر مجلسی درخشان نشو) وگرنه مرا خواهی سوزاند، همچنین از هر گروهی یاد نکن تا هرگز از خاطرم بیرون نروی.(نکته: شمع خود را میسوزاند اما حافظ در اینجا مدعی است: هنگامی که معشوق در مجلس چون شمع میدرخشد، عاشق را میسوزاند.نکته ۲: از یاد رفتن میتوان ایهام گرفت: ۱. از یاد من خواهی رفت. ۲. مرا از یاد ببری.)
شُهرهٔ شَهر مَشو تا نَنَهَم سَر دَر کوه
شورِ شیرین مَنَما تا نَکُنی فَرهادَم
خود را در شهر مشهور و انگشتنما نکن تا از شدت بیقراری و آوارگی سر به کوه نگذارم، همچنین شور و غوغایی همچون شیرین از خود نشان مده تا مرا همچون فرهاد عاشق و سرگشته نکنی.
رَحم کُن بَر مَنِ مِسکین و بِه فَریادَم رَس
تا به خاکِ دَرِ آصِف نَرِسَد فَریادَم
به من بیچاره رحم کن و به فریادم برس، تا فریاد دادخواهی من به درگاه آصف نرسد.(آصف: وزیر معروف حضرت سلیمان، در اینجا منظور خواجه جلال الدین تورانشاه است، یکی از ممدوحین حافظ.)
حافظ از جورِ تو حاشا که بِگَرداند روی
مَن اَز آن روز که دَر بَندِ توام آزادَم
دورباد از حافظ اگر روزگاری از ظلم و جور تو روی بگرداند چرا که از آن روزی که مبتلا و اسیر تو شده است، (از تعلقات دنیوی) آزاد و رها گشته است.