برگردان به زبان ساده
دارم از زلفِ سیاهش گِلِه چندان که مَپُرس
که چُنان ز او شدهام بی سر و سامان که مَپُرس
هوش مصنوعی: من از زلف سیاه او چنان گلایهمندم که نپرس. چون به قدری از او بیقرار و آشفتهام که واقعا نمیتوانی بپرسی.
کَس به امّیدِ وفا ترکِ دل و دین مَکُناد
که چُنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
هوش مصنوعی: هیچکس به امید وفای دیگران، دل و ایمان خود را ترک نکند، زیرا من از اینکه چنین کردهام، آنقدر پشیمانم که نپرسید.
به یکی جرعه که آزارِ کَسَش در پِی نیست
زحمتی میکشم از مردمِ نادان که مپرس
هوش مصنوعی: من برای یک جرعهی خوشی که برای کسی دردسر ایجاد نمیکند، زحمتی میکشم از مردم جاهل، پس از آنها چیزی نپرس.
زاهد از ما به سلامت بگذر کـاین مِیِ لعل
دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس
هوش مصنوعی: ای زاهد، از ما با سلامت بگذر، زیرا این میِ سرخ رنگ جان و دین را از دست میبرد، بنابراین نپرس که چگونه.
گفتوگوهاست در این راه که جان بُگْدازد
هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس
هوش مصنوعی: این بیت به مفهوم گفتوگوها و بحثها در مسیری اشاره دارد که ممکن است در آن، جان انسان فدای امور ظاهری و دنیوی شود. در اینجا، نوید میدهد که هر کس فریاد و اعتراض خود را دارد و به نوعی در حال ابراز وجود است، اما نباید به آنچه از دیگران میپرسند یا ادعا میکنند توجه کرد. در واقع، باید از درون خود پیگیر حقیقت و معنا بود و در عین حال، دقت کرد که افکار و عقاید دیگران انسان را به انحراف نبرد.
پارسایی و سلامت هَوَسم بود، ولی
شیوهای میکند آن نرگسِ فَتّان که مپرس
به زهد ورزی و ایمنی از بلای عشق میل داشتم، اما آن نرگس دیده ی فتنهانگیز چنان کرشمه ای میکند و دل میبرد که از حد پرسش فراتر است.
گفتم از گویِ فلک صورتِ حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خمِ چوگان که مپرس
هوش مصنوعی: به ستارهها گفتم که حال و روزم را بپرسم، آنها پاسخ دادند که درگیر بازی و چالش زندگی هستند و بهتر است از من حال من را نپرسی.
گفتمش زلف به خونِ که شکستی؟ گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
هوش مصنوعی: از او پرسیدم که زلف چه کسی را خونین کردی؟ او جواب داد: حافظ، این داستان خیلی طولانی است و به قرآن قسم، نپرسید.