برگردان به زبان ساده
درآ که در دلِ خسته، توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده، رَوان درآید باز
بیا تا در دل دردمند من، زنده شود بیا تا تن مرده من دوباره جان بیابد
بیا که فُرقَتِ تو، چشمِ من چنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
بیا که دوری تو چنان چشمانم را بست که امید گشایش فقط در وصال دوباره توست.
غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
غمی که چون سیاهی، دل را فراگرفتهاست و آن را روی روشن تو دوباره نورانی کند.
به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه میدارم
به جز خیالِ جمالت، نمینماید باز
هر چه به دلم مینمایم بجز خیال روی زیبای تو را نمیخواهد.
بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
مانند آن مثل که گفتهاند که شب آبستن حوادث روز بعد است شبها بیدار میمانم و ستارگان را میشمارم تا روز بعد چه شود.
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبُنِ وصلِ تو میسُراید باز
بیا که بلبل طبع حافظ به آرزوی دیدن گلبن وصال تو شعر میسراید.