برگردان به زبان ساده
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
فغان که بختِ من از خواب در نمیآید
جانم به لبم رسید و به هیچ آرزویی از تو نرسیدم، فریاد که این بخت به خواب رفتهی من قصد بیدار شدن ندارد.
صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش
که آبِ زندگیم در نظر نمیآید
باد صبا خاکی از محلهی معشوق در چشم من ریخت که به دنبال آن، آب حیات در نظرم بیارزش شده است.
قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمیگیرم
درختِ کام و مرادم به بَر نمیآید
تا زمانی که قامت بلند تو را در آغوش نگیرم، درخت آرزوهایم به ثمر نخواهد نشست و میوهای نخواهد داد.
مگر به رویِ دلارایِ یارِ ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمیآید
همانا تنها با چهرهی زیبا و دلآرای معشوق ما کارها به سامان میرسد وگرنه به هچ طریق دیگری کارها به انجام نمیرسد.(وجه: ایهام: ۱. شیوه ۲. رو، چهره.)
مقیمِ زلفِ تو شد دل که خوش سَوادی دید
وز آن غریبِ بلاکش خبر نمیآید
از زمانی که دل غریب و بلا دیدهی من حلقه زلف سیاه و خوشبوی تو را دید و در آن ساکن شد، از آن پس دیگر از دل عاشق من خبری به گوش نمیرسد.(نکته: در ادبیات فارسی دل در دو جا مسکن و مأوی دارد: ۱. زلف معشوق ۲. چاه زنخدان یا در محل فرو رفتگی چانه معشوق.)
ز شَستِ صدق گشادم هزار تیرِ دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمیآید
از شست راستی و صداقت هزار گونه تیر دعا پرتاب کردهام؛ ولی چه سود که یکی به هدف برخورد نمیکند.
بسم حکایتِ دل هست با نسیمِ سحر
ولی به بختِ من امشب سحر نمیآید
حرفها و گفتههای بسیاری دارم که امشب باید به باد سحرگاهان بزنم، اما امشب از اقبال من هنگام سحر نمیرسد.(شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد)
در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز
بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمیآید
عمر من در این خیال گذشت که روزی رنج و بلای هجران که همچون زلف تو سیاه و بلند است به پایان میرسد اما هنوز این بلا همچون زلف تو ادامه دارد.(نکته: خواجه در این بیت بلای طولانی روزگار هجران را به زلف بلند معشوق تشبیه کرده است.)
ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمیآید
دل حافظ از بس که از همه گریزان و رمنده شده است، اکنون دیگر نمیخواهد از حلقهی زلف تو بیرون بیاید. (مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید)