برگردان به زبان ساده
گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
هرچند میدانم که شنیدنِ این حرف برای واعظ شهر راحت نیست اما میگویم: تا زمانی که ریا و سالوس ورزد، مسلمان نخواهد شد.
رندی آموز و کَرَم کُن که نه چندان هنر است
حَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود
شاید در ادامه صحبتش به واعظ شهر: رندی بیاموز و بخشش و کرَم کن! که این که مانند چارپایان زندگی کنی هنری نیست! باید می بنوشی تا از مرحلهی حیوانیت به مرحله انسانیت برسی!
گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فیض
ور نه هر سنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود
لازمهی توانایی و قابلیتِ جوشش و فیض یافتن، این است که گوهرِ پاک داشته باشی. وگرنه هر سنگ و گِلی تبدیل به لولو و مرجان نمیشود. در اصل باید این قابلیت را داشت
اسمِ اعظم بِکُنَد کارِ خود ای دل! خوش باش
که به تَلبیس و حیَل، دیو مسلمان نشود
اشاره به داستان دیو و سلیمان. خاتَم و نگینِ انگشتری سلیمان نبی، مدتی به دستِ دیو افتاد و دیو با تلبیس و حیله، لباس سلیمان پوشید و خود را جایِ او جا زد. اما سلیمان با کمک اسم اعظم که دیو از آن بی بهره بود، جایگاه خود را باز یافت. شاعر می گوید که با حیله و تلبیس، دیو نمیتواند پیروز شود و اسم اعظم کار خود را خواهد کرد
عشق میورزم و امّید که این فَنِّ شریف
چون هنرهایِ دگر، موجب حِرمان نشود
من به عشق ورزیدن مشغولم و ادامه میدهم و امیدوارم که این هنر والا، همانند دیگر هنرها، موجب پشیمانی و محرومیت و حسرت نشود.
دوش میگفت که «فردا بدهم کامِ دلت»
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
دیشب به من گفت که فردا کام و آرزوی تو را برآورده میکنم و تو را در آغوش خواهم کشید. خدایا! کارسازی کن که از انجامِ وعدهئی که داده پشیمان نشود.
حُسنِ خُلقی ز خدا میطلبم خویِ تو را
تا دگر خاطرِ ما از تو پریشان نشود
از خدا میطلبم که اخلاقِ خوب به تو بدهد و خوی تو خوب شود تا دیگر خاطر من از تو پریشان نشود و از تو نرنجم
ذره را تا نَبوَد همّتِ عالی حافظ
طالبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان نشود
ذرّه و گرد و غبار هم به بالا میروند و میکوشند خود را به سمتِ چشمهی خورشید برسانند. این از همّتِ عالیِ این ذرههای کوچک است. پس تو نیز ای حافظ همّت کن. هرچند کوچکی و هدفت بزرگ است