برگردان به زبان ساده
گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزویِ خام و نشد
جان و تن در آتش عشق سوخت تا دل به مقصودش برسد اما نشد. این آرزوی محال ما را سوزاند اما برآورده نشد
به لابه گفت شبی میرِ مجلسِ تو شوم
شدم به رغبتِ خویشش کمین غلام و نشد
با نهایت عجز از او خواستار شدم و گفت که شبی در مجلس تو به عنوان بزرگ مجلس در صدر مینشینم ولیکن به خواست خویشتن کمتر از غلامی شدم اما باز هم او را در مجلس خود نیافتم .
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد
بمن گفت که با شرابخواران و افراد لاابالی همنشین خواهم شد به هوای راه یافتن در دل او چه بسیاری مرا لاابالی و شرابخوار میخوانند اما باز هم این امر اثری در دل او نداشت
رواست در بَر اگر میتَپَد کبوترِ دل
که دید در رهِ خود تاب و پیچِ دام و نشد
اگر کبوتر دلم شوق پرواز دارد و میخواهد که پرواز را دوباره در آسمان عشق تو پرواز کند شایسته است زیرا که در راه خود نشانی از تاب زلفت تو را دید و ندانست دام اوست
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لبِ لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
در آرزوی بوسیدنش در مستی و بیخودی خون در دل من( مانند شراب در جام باده) افتاد اما این خواسته هم برآورده نشد
به کویِ عشق مَنِه بی دلیلِ راه، قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
راه عشق را کاروانسالار و راهنماییست که بدون آنها نمیتوان این راه را پیمود چون من بسیار تلاش کردم که خود با درایت خود این راه را طی کنم ولیکن به مقصد نرسیدم
فغان که در طلبِ گنج نامهٔ مقصود
شدم خرابِ جهانی ز غم تمام و نشد
فریاد که در یافتن راه وصال به معشوق در همه عالم از غم بد نام شدم و هیچ راه نیافتم
دریغ و درد که در جست و جوی گنجِ حضور
بسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد
افسوس که در جستوجوی وصال معشوق خود بسی گدایی و طلب از اهالی کرامت و صاحبان معرفت کردم اما همچنان وصلی اتفاق نیفتاد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سرِ فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
حافظ با تفکر و بوسیله نیرنگ و فریب هم تلاش کرد به امید آنکه بتواند دل معشوق را به دست آورد اما نشد