برگردان به زبان ساده
گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزویِ خام و نشد
جان گداخت که شاید مشکل دل حل شود، ولی نشد. در همین آرزوی خام سوختم، که نشد. [در لغتنامه دهخدا، «کار» به معنی «مسئله» یا «مشکل» هم آمده است]
به لابه گفت شبی میرِ مجلسِ تو شوم
شدم به رغبتِ خویشش کمین غلام و نشد
به لابه گفت: "شبی میر مجلس تو میشوم". در پی خواستهاش، کمترین غلامش شدم، ولی چنان نشد.
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد
بمن گفت که با شرابخواران و افراد لاابالی همنشین خواهم شد به هوای راه یافتن در دل او چه بسیاری مرا لاابالی و شرابخوار میخوانند اما باز هم این امر اثری در دل او نداشت
رواست در بَر اگر میتَپَد کبوترِ دل
که دید در رهِ خود تاب و پیچِ دام و نشد
اگر کبوتر دلم شوق پرواز دارد و میخواهد که پرواز را دوباره در آسمان عشق تو پرواز کند شایسته است زیرا که در راه خود نشانی از تاب زلفت تو را دید و ندانست دام اوست
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لبِ لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
در آرزوی بوسیدنش در مستی و بیخودی خون در دل من( مانند شراب در جام باده) افتاد اما این خواسته هم برآورده نشد
به کویِ عشق مَنِه بی دلیلِ راه، قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
راه عشق را کاروانسالار و راهنماییست که بدون آنها نمیتوان این راه را پیمود چون من بسیار تلاش کردم که خود با درایت خود این راه را طی کنم ولیکن به مقصد نرسیدم
فغان که در طلبِ گنج نامهٔ مقصود
شدم خرابِ جهانی ز غم تمام و نشد
فریاد که در یافتن راه وصال به معشوق در همه عالم از غم بد نام شدم و هیچ راه نیافتم
دریغ و درد که در جست و جوی گنجِ حضور
بسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد
افسوس که در جستوجوی وصال معشوق خود بسی گدایی و طلب از اهالی کرامت و صاحبان معرفت کردم اما همچنان وصلی اتفاق نیفتاد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سرِ فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
حافظ از سر ناچاری، هزار ترفند اندیشید، به آن امید که یار کنار بیاید؛ و نشد. [به استناد لغتنامه دهخدا، واژهٔ «فکر» (ترجیحاً با تلفظ fakr) به معنی «نیاز» نیز میباشد. از اینرو، «از سرِ فکر»، به معنی «از سرِ ناچاری» است.]