برگردان به زبان ساده
خوش آمد گُل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد
فصل گل و بهار و زیبایی است و چیزی بهتر از این نیست که مست و شاد باشی.
زمانِ خوشدلی دریاب و دُر یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
قدر لحظات خوش و نیکدلی را دریاب و آنرا از دست مده زیرا همیشه اینچنین در صدف لحظهها، دُر و گوهر نیست.
غنیمت دان و مِی خور در گلستان
که گُل تا هفتهٔ دیگر نباشد
شادی را غنیمت شمر و در میان گلها باش زیرا عمر این گلها و لحظات، همیشگی و تا ابد نیست و شاید دیگر بهدست نیاید.
ایا پُرلعل کرده جامِ زَرّین
ببخشا بر کسی کش زر نباشد
و وقتی که شاد و دارا هستی دیگران را نیز شاد بگردان و از مال خود به شکرانه ببخش.
بیا ای شیخ و از خُمخانهٔ ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
ای شیخی (که شادی و مستی را نمیپسندی و آنرا به بهشت وعده میکنی) بیا از این خُمخانه و انبار شراب ما، شرابی بنوش که آنرا در بهشت نیز نخواهی یافت.
بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی
که عِلمِ عشق در دفتر نباشد
و تو اگر همدرس ما هستی و با ما موافق؛ اوراق و کتابها را به فراموشی سپار زیرا عشق چیزی نیست که از کتاب و مکتب بیاموزی.
ز من بنیوش و دل در شاهدی بند
که حُسنش بستهٔ زیور نباشد
بنیوش: بشنو.
شرابی بیخمارم بخش یا رب
که با وی هیچ دردِ سر نباشد
خدایا شراب بیخماری به من بده که سر درد نیاورد. [شراب بیخمار، شرابی است که نوشیدنش، پیآور سردرد نیست. چنین شرابی، عملا دارای کمترین مقدار قند و نیز هیستامین است.]
من از جان بندهٔ سلطان اویسم
اگر چه یادش از چاکر نباشد
من از صمیم قلب، تسلیم و خدمتگزار سلطان اویس هستم، هرچند او ممکن است مرا فراموش کرده باشد.
به تاجِ عالم آرایش که خورشید
چنین زیبندهٔ افسر نباشد
به تاج جهانآرای او سوگند که خورشید نیز، چنین زیبندهٔ تاج نیست.
کسی گیرد خطا بر نظمِ حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد
کسی به شعر حافظ ایراد میگیرد که در ذات او لطفی نیست.