برگردان به زبان ساده
صبا وقتِ سحر بویی ز زلفِ یار میآورد
دل شوریدهٔ ما را به نو، در کار میآورد
بامدادان، صبا بویی از زلف یار آورد و دل شوریده را دوباره شاد کرد.
من آن شکلِ صِنوبر را ز باغِ دیده بَرکَندَم
که هر گُل کز غمش بِشْکُفت مِحنت، بار میآورد
منظور از صنوبر غده صنوبری یا چشم سوم هست که سد راه سالک میباشد و حافظ میگوید من آن بسته ام چون باعث سختی در مسیرم بود چون مسیر را باید با دید دیگری پیمود
فروغِ ماه میدیدم ز بامِ قصر او روشن
که رو از شرمِ آن خورشید در دیوار میآورد
زیبایی ماه رخ او چنان بود که تابش و درخشش آن، خورشید خجالتزده میشد و روی به دیوار میکرد.
ز بیمِ غارتِ عشقش، دلِ پُرخون رها کردم
ولی میریخت خون و رَه بِدان هنجار میآورد
از بیم غارتگری عشق او دل غمگین و پردرد را رها کردم اما خون گریه میکرد و مرا دوباره به راه عشقش میکشاند.
به قولِ مطرب و ساقی، برون رفتم گَه و بیگَه
کز آن راهِ گران، قاصد، خبر، دشوار میآورد
برای شنیدن ساز و آواز مطرب و نوشیدن می ساقی، میرفتم که پیغام او توسط قاصد به من نمیرسید (و پیامهای او را از ساقی و مطرب میشنیدم)(راه گران هم به معنی راه دشوار است و هم اصطلاح موسیقی است)
سراسر بخششِ جانان، طریقِ لطف و احسان بود
اگر تسبیح میفرمود، اگر زُنّار میآورد
محبوب من هرچه میکرد سراسر و تماما احسان و لطف بود اگر تسبیح دین دستور میداد و اگر زُنار بیدینی میآورد.
عَفَاالله چینِ ابرویَش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سرِ بیمار میآورد
خدا ببخشد بر چین و اخم ابروانش، اگرچه مرا بیمار و غمگین کرد؛ و ناز همان ابروان درمان بیماری من بود.
عجب میداشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی مَنعَش نمیکردم که صوفیوار میآورد
دیشب در عجب بودم از حافظ و میگساری؛ اما نمیتوانستم منعش کنم چونکه صوفیوار و پاکباز و سخاوتمندانه میآورد.