برگردان به زبان ساده
به سِرِّ جامِ جم آنگه نظر توانی کرد
که خاکِ میکده کُحلِ بَصَر توانی کرد
برای پی بردن به راز های هستی میبایست خاک پای سالکان حقیقت و محافل حقیقت طلبی(میخانه) باشی
مباش بی می و مُطرب که زیرِ طاقِ سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
در این دنیا هرگز بدون شادی و طرب زندگی نکن. زیرا تنها با شادی و طرب میتوانی بر غم ها فائق شوی
گُلِ مرادِ تو آنگه نقاب بُگْشاید
که خدمتش چو نسیمِ سحر توانی کرد
مراد و مقصود تو زمانی خود را آشکار میکند و زیباییاش را نشان میدهد که تو بتوانی همچون نسیم صبحگاه، به او خدمت کنی و او را نوازش کنی.
گدایی درِ میخانه طُرفه اِکسیریست
گر این عمل بِکُنی، خاکْ زر توانی کرد
خدمت به میخانه مثل کیمیاست ، زیرا اگر این عمل را انجام دهی، میتوانی خاک را به طلا تبدیل کنی.
به عزمِ مرحلهٔ عشق پیش نِه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
با ارادهی رسیدن به مرحلهی عشق، قدمی بردار که اگر بتوانی، در این سفر به سودهای بزرگی دست یابی.
تو کز سرایِ طبیعت نمیروی بیرون
کجا به کویِ طریقت گذر توانی کرد
تو که هنوز مشغول غرایز و امیال طبیعی و مادی هستی، چگونه میتوانی به راه معنوی و واقعیتهای عمیقتر دسترسی پیدا کنی؟
جمالِ یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبارِ رَه بِنِشان تا نظر توانی کرد
زیبایی محبوب هیچ پوشش و پردهای ندارد، بلکه باید به صبور باشی تا آن زیبایی ها خود را به تو نشان بدهند
بیا که چارهٔ ذوقِ حضور و نظم امور
به فیضبخشیِ اهلِ نظر توانی کرد
برای داشتن شوق زندگی و نظم بخشیدن به امور ، باید از افراد فرهیخته و اهل نظر کسب فیض کنی
ولی تو تا لبِ معشوق و جامِ مِی خواهی
طمع مدار که کارِ دگر توانی کرد
تا زمانی که به عشق و خوشیهای زندگی فکر میکنی، نباید انتظار داشته باشی که بتوانی کار دیگری انجام دهی.
دلا ز نورِ هدایت گر آگهی یابی
چو شمع، خندهزنان تَرکِ سر توانی کرد
ای دل، اگر نور هدایت در تو روشن شود همچون شمع که با خنده برای روشنایی بخشیدن میسوزد تو هم میتوانی سر در راه روشنی و حقیقت ببازی
گر این نصیحتِ شاهانه بشنوی حافظ
به شاهراهِ حقیقت گذر توانی کرد
اگر نصیحت پادشاه را بپذیری، حافظ، میتوانی به مسیر حقیقت راه یابی.