برگردان به زبان ساده
آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی دارد
باز با دلشدگان ناز و عِتابی دارد
آنکسی که غالیهٔ خوشبو عاشق سنبل زلفش گشته، باز با عاشقانش ناز و عتاب آغاز کرد.
از سَرِ کُشتهٔ خود میگذری همچون باد
چه توان کرد؟ که عمر است و شتابی دارد
به عاشق و کشته خود توجه نمیکنی و همچون باد میگذری؛ چهتوان کرد؟ عمرم است و بهشتاب میگذرد.
ماهِ خورشید نُمایَش ز پسِ پردهٔ زلف
آفتابیست که در پیش سَحابی دارد
ماه چهرهی او در کنار زلف سیاهش همچون خورشید در پیش ابر سیاه میدرخشد
چشمِ من کرد به هر گوشه روان سیلِ سرشک
تا سَهی سَروِ تو را تازهتر آبی دارد
چشمم همچون جویی روان گشته تا سرو قامت زیبای تو را آبیاری کند.
غمزهٔ شوخِ تو خونم به خطا میریزد
فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد
غمزه گستاخ تو که خون مرا میریزد پیروز بادا که فکر درستی در سر دارد.
آب حَیوان اگر این است که دارد لبِ دوست
روشن است این که خِضِر بهره سرابی دارد
در مقایسه با آب حیات که لب دوست دارد، بیشک خضر به سراب رسیدهاست.
چشمِ مخمورِ تو دارد ز دلم قصدِ جگر
تُرک مست است مگر میلِ کبابی دارد
چشم مستت قصد جگر مرا کرده، گویی ترک مستیاست که میل کباب کردهاست.
جانِ بیمارِ مرا نیست ز تو روی سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
جان بیمار من از تو روی سؤال ندارد؛ خوشا بیماری که از یارش جوابی دارد.
کِی کُنَد سویِ دلِ خستهٔ حافظ نظری
چشمِ مستش که به هر گوشه خرابی دارد
چشم مست او کی به حافظ توجه میکند وقتی که در هر گوشه و غمزهای عاشقی دارد؟