برگردان به زبان ساده
دلی که غیب نمای است و جامِ جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟
دلی که آیینه شاهی گشتهاست و خود جام جم گشته، اگر زمانی خاتم شاهی از او گم شود؛ چه کم دارد و چه غم دارد؟
به خَطُّ و خالِ گدایان مده خزینهٔ دل
به دستِ شاهوَشی دِه که محترم دارد
گنج دل را به گدایان حیلهگر مسپار؛ آنرا به زیبا و شاهمنشی بده که قدرش را بداند.
نه هر درخت تحمّل کند جفایِ خزان
غلامِ همتِ سروم که این قدم دارد
هر درختی نمیتواند سختی پاییز را تحمل کند؛ بندهٔ بلندنظری و همّت سرو هستم که رهرو این مرام است.
رسید موسمِ آن کز طرب چو نرگسِ مست
نهد به پایِ قدح هر که شش درم دارد
فصل بادهنوشی رسید؛ فصلی که میگساران با چشمهای خمار، سکههایشان را در پای قدح باده مینهند. (ششدرهم دارد: یعنی هرکس حداقل را دارد و میتواند باده بخرد)
زر از بهایِ می اکنون چو گل دریغ مدار
که عقلِ کل به صدت عیب متّهم دارد
اگر از پول و زر برای خریدن باده دریغ کنی، آدم دانا و عاقل تو را بهصد عیب متهم میکند.
ز سِرِّ غیب کس آگاه نیست، قصّه مخوان
کدام مَحرمِ دل ره در این حرم دارد؟
درباره سرّ غیب و رازهای غیب حرف مزن و قصه مگو؛ کیست که میتواند ادعا کند که بدان راز، آگاه گشته است؟
دلم که لافِ تَجَرُّد زدی، کنون صد شغل
به بویِ زلفِ تو با بادِ صبحدم دارد
من که هزار لاف از «تجرّد» میزدم از وقتی که عطر زلف تو را شنیدهام، صد دلبستگی پیدا کردهام. (تجرّد و شغل از اصطلاحات صوفیانه است)
مرادِ دل ز که پرسم؟ که نیست دلداری
که جلوهٔ نظر و شیوهٔ کرم دارد
از چهکسی آرزو و مراد دلم را بخواهم؟ زیرا دلدار و محرمی نیست که فهیم و آگاه باشد و سخاوتمند.
ز جَیبِ خرقهٔ حافظ چه طَرف بِتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صَنم دارد
از حافظ چه سود میرسد؟ زیرا ما خدا طلبیدیم و او بتی زیبارو دارد!