برگردان به زبان ساده
دوش آگهی ز یارِ سفر کرده داد باد
من نیز دل به باد دهم، هر چه باد باد
دیشب باد خبری از یار سفر کردهام آورد، من نیز دلم را به باد میدهم، هر چه میخواهد بشود. ( حافظ در این بیت، از خبری که باد از معشوق سفر کردهاش آورده، سخن میگوید. او که دلتنگ و بیقرار است، تصمیم میگیرد دلش را به دست باد بسپارد و تسلیم سرنوشت شود. عبارت "هر چه باد باد" نشاندهنده تسلیم و رضا به تقدیر است. )
کارم بدان رسید که همرازِ خود کنم
هر شام برق لامِع و هر بامداد باد
کارم به جایی رسیده که ( از تنهایی ) برق درخشان شب ( عبارت برق درخشان شب در این بیت دارای معانی متعددی است. مثل آذرخش درخشان، نور ستارگان، شعله آتش عشق درون عاشق) و باد صبحگاهی را همراز خود میکنم. ( حافظ در این بیت، تنهایی و انزوای خود را نشان میدهد. او که از هجران یار در رنج است، با عناصر طبیعت همصحبت میشود و آنها را همراز خود قرار میدهد. )
در چینِ طرهٔ تو دل بی حِفاظِ من
هرگز نگفت مسکنِ مألوف یاد باد
دل بیحفاظ من در پیچ و خم زلف تو، هرگز یاد خانه و مسکن همیشگی خود را نکرد. ( حافظ در این بیت، به عشق بیقید و شرط خود به معشوق اشاره میکند. او میگوید که دلش چنان درگیر زلف زیبای معشوق شده که حتی یاد خانه و آرامش خود را هم فراموش کرده است. )
امروز قدرِ پندِ عزیزان شناختم
یا رب روانِ ناصحِ ما از تو شاد باد
امروز ارزش نصیحت عزیزان را فهمیدم، خدایا روح نصیحتکننده ما را شاد کن. ( حافظ در این بیت، به اهمیت نصیحت و راهنمایی دوستان اشاره میکند. او که در گذشته شاید به نصیحتها بیتوجه بوده، اکنون قدر آنها را میداند و برای نصیحتکنندگان دعا میکند. باتوجه به فضای حاکم بر غزلیات خواجه شیراز این نصیحت ها وابسته به دید خواننده است. این نصیحت میتواند عشق ورزی، بی توجهی به مادیات، تفکر نکردن درباره پیچیدگی های هستی، دوری از زرق و ریا، و یا هرچیز دیگری بسته به دید شخصی خواننده باشد )
خون شد دلم به یادِ تو هر گَه که در چمن
بندِ قبایِ غنچهٔ گل میگشاد باد
هرگاه که باد، بند قبای غنچه گل را در چمن باز میکرد ( غنچه گل میشکفت )، دلم به یاد تو خون میشد. ( حافظ در این بیت، از یادآوری معشوق در هر لحظه سخن میگوید. او میگوید که حتی وزش باد و باز شدن غنچهها نیز او را به یاد معشوق میاندازد و دلش را خون میکند. )
از دست رفته بود وجودِ ضعیفِ من
صبحم به بویِ وصلِ تو جان باز داد، باد
وجود ضعیف من در حال نابودی بود، که باد صبحگاهی با بوی وصال تو به من جان دوباره بخشید. ( حافظ در این بیت، به امید و اشتیاق خود برای وصال معشوق اشاره میکند. او میگوید که بوی وصال معشوق، مانند اکسیری شفابخش، جان تازهای به او بخشیده است. )
حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد
جانها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد
حافظ، سرشت نیکوی تو، آرزویت را برآورده کرد، جانها فدای مردم نیکو سرشت باد. ( حافظ در این بیت، به نیکوکاری و خوشقلبی خود اشاره میکند و میگوید که این صفات، باعث رسیدن او به آرزوهایش شده است. او در پایان، برای همه نیکوکاران دعا میکند. )