برگردان به زبان ساده
مرا چو لاله ز بخت سیه رهایی نیست
شب مرا به دم صبح آشنایی نیست
هوش مصنوعی: من مانند لالهای هستم که به خاطر سیاهی سرنوشتم نمیتوانم رهایی یابم و در شب، حتی در دم صبح هم آشنایی ندارم.
چو نقش زلف تو بندم چرا نریزم اشک
که میرسد شب و در خانه روشنایی نیست
هوش مصنوعی: وقتی که تصویر موهای تو را در ذهنم مجسم میکنم، چرا باید اشک بریزم؟ چون شب فرا میرسد و در خانهام نوری وجود ندارد.
ز من برای چه رنجیده باز بر سر هیچ
بهانهجوی مرا گر سر جدایی نیست
هوش مصنوعی: چرا از من دلگیر شدهای؟ به خاطر هیچچیز ناراحت نباش. اگر قصد جدایی نداری، این مشکلات بیاهمیتاند.
ز خون دیده مشو دامن مرا زاهد
که قید عشق بتان قید پارسایی نیست
هوش مصنوعی: ای زاهد، دامانت را با خون چشمانم آلوده نکن، زیرا که عشق به بتان نمیگذارد که پارسایی و زهد واقعی وجود داشته باشد.
بقا کمند تو دارد ازآن حسد بردم
بر آن اسیر که در طالعش رهایی نیست
هوش مصنوعی: من به خاطر حسادت، آن کسی را که به دام تو افتاده و نمیتواند رهایی یابد، از قید و بند بقا دور کردم.
ره گذار هوس بستهاند بر چمنم
گل بهار مرا رنگ بیوفایی نیست
هوش مصنوعی: مسافران سرگرم لذتجویی به باغ من آمدهاند، اما گلهای بهار من هیچ نشانهای از بیوفایی ندارند.
درین دیار ندیدیم جز دل قدسی
شکستهای که نیازش به مومیایی نیست
هوش مصنوعی: در این سرزمین جز دلهای پاک و شکستهای ندیدیم که دیگر به هیچ چیز جز عشق و محبت نیاز ندارند.