برگردان به زبان ساده
چند روزی شد که حیرانم نمیدانم چرا
رفت بیرون از بدن جانم نمیدانم چرا
هوش مصنوعی: مدتی است که دچار سردرگمی شدهام و نمیدانم چرا روح من از بدنم خارج شده و نمیدانم دلیل آن چیست.
در شگفت استم که همچون صبح بیخود دمبهدم
چاک میگردد گریبانم نمیدانم چرا
هوش مصنوعی: متعجبم که مانند صبح، هر لحظه در حال از هم گسیختن و بیتابی هستم، نمیفهمم دلیلش چیست.
گشتهام با آن که چون ماهی شناور در سرشک
در میان آب بریانم نمیدانم چرا
هوش مصنوعی: من در حالی غرق شدهام که مانند ماهیای در حال شنا در آب هستم و نمیدانم چرا اینقدر در ناراحتی و پریشانی غوطهور شدهام.
بدتر از این آن که چون شب شد نمیگردد دمی
آشنا مژگان به مژگانم نمیدانم چرا
هوش مصنوعی: بدترین حالت این است که وقتی شب فرا میرسد، هیچ لحظهای کناری از آشنایان نیستم و دلیل آن را نمیفهمم که چرا پلکهایم به هم نمیرسند.
وین از آن بدتر که در هر جا نشستم همچو شمع
تا سحر گریان و سوزانم نمیدانم چرا
هوش مصنوعی: این احساس برایم بسیار دردناک است که در هر جایی که نشستم، مانند شمعی در حال گريه و سوختن هستم تا سپیدهدم، و نمیدانم دلیل این حال و روز چیست.
نه همآوازی که گویم شرح دل نه همدمی
همچو نی هر لحظه نالانم نمیدانم چرا
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر از غم و تنهایی خود سخن میگوید. او احساس میکند که نه کسی هست که بتواند درد دلش را با او در میان بگذارد و نه کسی که همانند نی هر لحظه صدای نالهاش را بشنود. او نمیداند چرا اینطور احساس میکند و این حس غم و درد در درونش وجود دارد.
گوسفند او منم قصاب در این انتظار
مینماید دیر قربانم نمیدانم چرا
هوش مصنوعی: من مانند گوسفندی هستم که در انتظار قصاب است و نمیدانم چرا این انتظار طولانی شده است.