برگردان به زبان ساده
عشقت چو شمع سوخت سراپا تن مرا
چون موم و رشته پیرهن و دامن مرا
هوش مصنوعی: عشقت مثل شمعی که میسوزد، تمام وجودم را مانند مومی نرم و شکننده کرده است، و لباس و دامنم نیز تاب تحمل این سوزش را ندارد.
سوز درون گداخته از بس که جان من
با هم شمرده تن نخ پیراهن مرا
هوش مصنوعی: درونم از شدت احساس و درد میسوزد، چراکه وجودم به شدت با جسم و لایههای ظاهریام در هم آمیخته شده است.
من عندلیب گلشن تصویر گشتهام
در کار نیست آب و هوا گلشن مرا
هوش مصنوعی: من به مانند بلبل در باغ گل شدهام و برایم مهم نیست که آب و هوا چگونه است؛ زیبایی و حال و هوای باغ برای من کافی است.
موری به کام دانهای از حاصلم برد
کو برق تا به باد دهد خرمن مرا
هوش مصنوعی: یک موری دانهای از محصولم را برده است، در حالی که به سرعت و به بیرحمی تمام، به تازهکاریهایم آسیب میزند.
چون آتشی که میل به خاشاک میکند
عشق تو میکشد سوی خود دامن مرا
هوش مصنوعی: عشق تو مثل آتش است که همه چیز را به سمت خودش میکشد و این احساس مرا نیز به سوی تو جذب میکند.
ای دیده باددستی بیصرفه درگذار
خالی مکن ز خون جگر معدن مرا
هوش مصنوعی: ای چشم، ای دست بیفایده، به راه خود ادامه بده و اجازه نده که قلب من از زخمهایش خالی بماند.
غیر از هما که طعمه شدش استخوان من
پیدا نکرده است کسی مسکن مرا
هوش مصنوعی: به جز هما که خوراکش استخوان من شد، کسی نتوانسته است جایی برای زندگی من پیدا کند.
من صیدم و رضا به قضای تو دادهام
بیرون ز طوق خویش مکن گردن مرا
هوش مصنوعی: من به سرنوشت خود رضایت دادهام و در عین حال، من شکار تو هستم. خواهش میکنم من را از قید و بند خود آزاد نکن.
در واجبات عشق همین بس کز آب تیغ
تعلیم داده دست ز جان شستن مرا
هوش مصنوعی: در الزامات عشق همین کافی است که با تیغ علم، مرا از جان خود جدا کردن را آموختند.
دیدم تو را و دست و نگاهم ز کار رفت
محروم ساخت وصل تو گلچیدن مرا
هوش مصنوعی: زمانی که تو را دیدم، دستهایم از کار افتادند و چشمانم قدرت خود را از دست دادند. این دیدن تو باعث شد که نمیتوانم گلچینی کنم و از وصالت محروم شوم.
غیر از زبان که محرم غمخانه دل است
قصاب پی نبرد کسی مخزن مرا
هوش مصنوعی: جز زبان که تنها رازدار غمهای دل است، هیچ کسی نمیتواند به عمق احساسات من پی ببرد.