برگردان به زبان ساده
گشت محرم در حریم وصل جانانم چراغ
آتشی از رشک زد در رشته جانم چراغ
هوش مصنوعی: در حریم وصال محبوبم، مانند چراغی روشن شدم که آتش رشک در وجودم شعلهور شده است.
رشته دارد در آتش می دهد هر لحظه یاد
زان رخ تابنده و زلف پریشانم چراغ
هوش مصنوعی: در آتش زندگی، داغی از یاد آن چهره درخشان و موهای پریشانم هر لحظه برایم روشنایی میآورد.
روز وصل ای لاله رخ داغی نهادی بر دلم
سوختی بهر شب تاریک هجرانم چراغ
هوش مصنوعی: در روز وصل، ای لاله، با زیباییات داغی بر دلم گذاشتی. تو برای شب تاریک جداییام، مثل چراغی روشنی بخشیدی و مرا به امید و روشنی دعوت کردی.
در ره عشق از شب تاریک هجرانم چه غم
پیش ره بس برق آه آتش افشانم چراغ
هوش مصنوعی: در مسیر عشق، از درد و غم شبهای تنهایی، نگران نیستم؛ زیرا با هر آهی که میکشم، آتش عشق را روشن میکنم.
با وجود ذوق وصل خود ز من هستی مجو
هست دیدار تو صبح و جان سوزانم چراغ
هوش مصنوعی: با وجود اینکه به شوق دیدار تو زندگی میکنم، از من انتظاری نداشته باش. دیدار تو صبح را شگفتانگیز کرده و دلم را میسوزاند.
تا نبینم سوی غیر از شعله میل آتشین
بی تو هردم می کشد در چشم گریانم چراغ
هوش مصنوعی: هر زمان که تو را نمیبینم و به غیر از آتش شوق تو فکر نمیکنم، شعلههای غم و اشتیاق در چشمانم مانند چراغی میدرخشد و مرا میآزارد.
سوخت صد پروانه را بر حال من دل هر کجا
بر زبان آورد شرح سوز پنهانم چراغ
هوش مصنوعی: صد پروانه به خاطر وضعیت من سوختند. هر کس که به من نگاه کرد، داستان درد نهفتهام را گفت.
در چراغ ما فروغی نیست شبها بی رخت
زانکه می گیرد ز آب دیده ما نم چراغ
هوش مصنوعی: چراغ ما در شبها روشنایی ندارد و به خاطر نبود تو، اشکهایم بر آن میافتد و آن را خاموش میکند.
شمع را دامن کش ای فانوس بنشان گوشه
کامشب از مه طلعتی دارد شبستانم چراغ
هوش مصنوعی: ای فانوس، شمع را به کنار بگذار و امشب در گوشهای بنشین؛ چراکه شب من به خاطر ماهی که دارد، حال و هوای خاصی پیدا کرده است.
شام غم روشن نمیگردد فضولی خانهام
گر فروزد چرخ از خورشید رخشانم چراغ
هوش مصنوعی: شبهای غم به دل روشن نمیشود، حتی اگر آسمان با نور خورشید پرنور شود، خانهام همچنان تاریک است.