بخش ۴۰ - حکایت
عبدالرحیم حائری
»
مشرق الانوار
»
بخش ۴۰ - حکایت
گفت اگر خواهان دیدار منی
باید اول تَل را ویران کنی
زان به جان و دل شُدَستم مُستعد
میکشم این خاک را زین تَل بِجّد
او چو شیرین و منم فرهاد او
میکَنم این کوه را از امداد او
پس سلیمان گفتشش: ای مور ضعیف
چون توانی با چنین جسمی نَحیف
خود گرفتم زور داری عمر کو
بگذر از خامیِّ ره، باطل مَپو
مور گفتا، خود هم این دانستهام
لیک معذورم که من دل بستهام
چون اسیرِ دامِ عشق افتاد دل
چارهای نَبود، بجز جُهدُالمُقِل
در ره معشوق باید جان سپرد
چون بکوی وصل نتوان راه برد
در بَرِ دلدار باید آرمید
ور نه میبایست بارِ غم کشید
پس بهر حالی نمیباید نشست
بیخیالِ آن بُت طَنّازِ مست
گفت معشوقم، بر این بگماشته
وصل را موقوف بر این داشته
این سخن را خوش ز موری در نَیوش
گر بود گوشَت، کُنَش آویز گوش
بخش ۳۹ - فی خاتمة امرِ الاِنسان: چون نداند کس در آخر حال خویش
بخش ۴۱ - در کیفیت عاقبت امر انسان به خِیر یا خُسران، اَعاذَنَااللّه و راه سلامت از آن: واردات قلبی از خِیر و شُرور
اطلاعات
وزن:
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
قالب شعری:
مثنوی
منبع اولیه:
مهدی غفارزاده
تعداد ابیات:
12
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.