برگردان به زبان ساده
چه خلاف سر زد از ما که درِ سرای بستی
برِ دشمنان نشستی، دلِ دوستان شکستی
هوش مصنوعی: چه خطایی از ما سر زده است که در خانهات بر دشمنان نشستهای و دل دوستان را شکستهای؟
سرِ شانه را شکستم به بهانهٔ تطاول
که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی
هوش مصنوعی: من به خاطر بلندمرتبه بودن و خودپسندی، سر شانهام را شکست تا مبادا دستم در حلقه حلقه موی تو دراز شود.
ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کُشتی
ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خَستی
هوش مصنوعی: تن و دلی که از تو آسیب دیدهاند، هیچگاه از تو چیزی نمیخواهند و آرزویی برای جبران ندارند.
کسی از خرابهٔ دل نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی
هوش مصنوعی: هیچکس از ویرانی دلم چیزی نگرفته است و تو تنها بر آن مالیاتی قرار دادی و بر تخت سلطنت نشستی.
به قلمروی محبت درِ خانهای نرفتی
که به پاکیاش نرُفتی و به سختیاش نبستی
هوش مصنوعی: تو وارد دنیای عشق و محبت نشدی، چرا که نه به صفای آنجا پیوستی و نه توانایی تحمل دشواریهایش را داشتی.
به کمالِ عجز گفتم که به لب رسید جانم
ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی
هوش مصنوعی: با ناتوانی تمام گفتم که جانم به لب رسیده است از ناز و غرور تو، اما تو گفتی که آیا هنوز زندهای؟
ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمیشناسی
به در کنشت منشین تو که بت نمیپرستی
هوش مصنوعی: اگر به دور کعبه میچرخید، اما حقیقت را نمیشناسید، در معبد او ننشینید، چرا که شما پرستنده بت نیستید.
تو که ترک سر نگفتی ز پیاش چگونه رفتی
تو که نقدِ جان ندادی ز غمش چگونه رَستی
هوش مصنوعی: تو که از یار خود جدا نشدی، چطور توانستی از او دور شوی؟ تو که جان خود را برای عشق او ندادیم، چطور از غمش رها شدی؟
اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش
که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی
هوش مصنوعی: اگر به دنبال بزرگی و جایگاه بالایی هستی، باید احترام بگذاری و خاک پای کسانی که در این مقام هستند را ببوسی، چون تنها از پایین بودن و تواضع میتوان به اوج رسید.
مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه
کس از این شرابِ باقی نرسد به هیچ مستی
هوش مصنوعی: اگر از دل و زبان ساقی کمکی نرسد، هیچ کس نمیتواند از این شراب باقی بهرهمند شود و مست شود.
مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی
که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی
هوش مصنوعی: آیا تنها با چهره آن پسر زیبا، که مانند نوری درخشان است، میتوانم از دام شوق به راحتی فرار کنم؟