برگردان به زبان ساده
دلم افتاد به دنبال سوار عجبی
شه سوار عجبی کرده شکار عجبی
هوش مصنوعی: دل من به دنبال یک سوار خاص افتاده که او هم سواری خاص و جذاب دارد و شکارهایی شگفتانگیز کرده است.
برده هوش از سر من زلف پری سیمایی
کرده دیوانه مرا سلسله دار عجبی
هوش مصنوعی: زلفهای زیبای پرشکوه او، تمام فکر و هوش مرا گرفته و دیوانهام کرده است. او با زیبایی عجیبش، به من حالتهای شگفتانگیز میدهد.
پیش هر حلقهٔ آن زلف شمردم غم دل
حلقههای عجبی بود و شمار عجبی
هوش مصنوعی: در کنار هر دانهٔ زلف او، غم دل را به حساب آوردم و دیدم که مشکل و درد دل، تعداد و حالتی شگفتانگیز دارد.
زلف آشفتهٔ او خواسته آشفته دلم
بی قرار عجبی داده قرار عجبی
هوش مصنوعی: زلفهای پریشان او باعث آشفتگی دل من شده و این امر به طور عجیبی به دل من آرامش داده است.
جان به یک جلوهٔ جانانه نمودیم نثار
جلوهگاه عجبی بود و نثار عجبی
هوش مصنوعی: ما جان خود را به خاطر یک جلوهٔ زیبا و بینظیر تقدیم کردیم، و این کار ما در برابر آن جلوهگاه حیرتآور، کاری شگفتانگیز و عجیبی بود.
دوش آن تار سر زلف به چنگ آوردم
شب تاریک زدم چنگ به تار عجبی
هوش مصنوعی: دیشب، به تار موی زیبای او دست یافتم و در میان شب تار، با سازم نواختی زدم که چقدر شگفتانگیز بود.
هم لبش بوسه زدم هم به کنارش خفتم
بوسهگاه عجبی بود و خمار عجبی
هوش مصنوعی: من از لبش بوسهای گرفتم و در کنار او خوابیدم. آنجا که بوسهام را زدم، جایی بسیار زیبا و سرشار از احساس بود.
بامدادان شد و مست از می دوشیم هنوز
وه که خمر عجبی بود و خمار عجبی
هوش مصنوعی: صبح شد و من هنوز تحت تأثیر شراب دیشب هستم. وای که این نوشیدنی چقدر شگفتانگیز و مستکننده بود.
عشق چندی به دلم خیمه به خرسندی زد
شهریار عجبی بود و دیار عجبی
هوش مصنوعی: مدت زیادی عشق در دل من اقامت کرده بود، شهریار! این عشق واقعا عجیب و غریب بود و زمینی که در آن قرار داشت نیز عجیب و غریب به نظر میرسید.
گرد من رقص کنان رفت پی محمل دوست
کاروان عجبی بود و غبار عجبی
هوش مصنوعی: دور من در حال رقص، به سمت همراهی معشوقهام رفت. سفر با این کاروان حیرتانگیز و غبار آن، شگفتانگیز بود.
تنگ شد کار به من یک دو سه پیمانه زدم
مژده ای دل که زدم دست به کار عجبی
هوش مصنوعی: در شرایط سخت و دشوار، تصمیم گرفتم که چند جرعه نوشیدنی بنوشم. شادی کن ای دل، زیرا با انگیزهای عجیب و جدید به کار پرداختم.
دست نقاش فلک بهر تماشای ملک
هر شب آراسته در پرده نگار عجبی
هوش مصنوعی: دست هنرمند آسمان برای تماشا و زیبایی ملک هر شب در پردهای زیبا تزیین میشود.
کار فرمای دم تیغ ملک ناصردین
آن که هر لحظه گشودهست حصار عجبی
هوش مصنوعی: فرماندهای که با دقت و هوشیاری به وظایفش عمل میکند، و همیشه در حال گشایش دروازههای شگفتیها و ناشناختههاست.
هر که دید آن لب و گیسو به فروغی گوید
مهره بوالعجبی دیدم و مار عجبی
هوش مصنوعی: هر کسی که آن لب و موهای زیبا را ببیند، میگوید که مهرهای شگفتانگیز و ماری عجیب را دیده است.