برگردان به زبان ساده
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
هر شب دو جوان، چه از خانوادههای ضعیف و چه از نامداران، گرفته و به آشپزخانه شاه برده میشدند.
خورشگر ببردی به ایوان شاه
همی ساختی راه درمان شاه
آشپز آن دو جوان را به دربار شاه می برد و از آن دو برای درمان درد شاه، غذایی میپخت.
بکشتی و مغزش بپرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
آشپز آن دو را میکشت و با مغزشان برای ضحاک خوراکی آماده میکرد.
دو پاکیزه از گوهر پادشا
دو مرد گرانمایه و پارسا
دو انسان پاک از نژاد پادشاهان و دو مرد ارزشمند و باتقوا ...
یکی نام ارمایل پاکدین
دگر نام گرمایل پیشبین
... به نامهای ارمایل و گرمایل ...
چنان بد که بودند روزی به هم
سخن رفت هر گونه از بیش و کم
... روزی با هم از هر دری سخنی میگفتند.
ز بیدادگر شاه وز لشکرش
و زان رسمهای بد اندر خورش
از ستم ضحاک و سپاهش و این رسم کشتن جوانان برای خوراک مارهایش حرف زدند.
یکی گفت ما را به خوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
یکی از آنها گفت که ما باید برای آشپزی نزد شاه برویم.
و زان پس یکی چارهای ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
و وقتی رفتیم آنجا برای این مشکل چارهای پیدا کنیم.
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
شاید بتوانیم حداقل یکی از هر دو جوان را نجات دهیم.
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها و اندازه بشناختند
رفتند و آشپزی یاد گرفتند.
خورش خانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار دل در نهان
تا توانستند وارد آشپزخانهٔ ضحاک شوند.
چو آمد به هنگام خون ریختن
به شیرین روان اندر آویختن
وقتی زمان کشتن آن جوانان میرسید ...
از آن روزبانان مردمکُشان
گرفته دو مرد جوان را کشان
نگهبانان دربار دو مرد جوان را کشان کشان میبرند
زنان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا به روی اندر انداختند
زنان جلوتر از خدمتکاران شتافتند
و از بالای جایگاه، بر چهرهی دشمنان چیزهایی فرو ریختند.
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
در حالی که ارمایل و گرمایل دلشان پر از درد و چشمشان پر اشک بود و عصبانی بودند.
همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
از ستم پادشاه به هم نگاه میکردند.
از آن دو یکی را بپرداختند
جز این چارهای نیز نشناختند
چون چارهای نداشتند یکی از آن دو جوان را میکشتند.
برون کرد مغز سر گوسفند
بیامیخت با مغز آن ارجمند
سپس مغز یک گوسفند را با مغز جوان کشته شده میآمیختند.
یکی را به جان داد زنهار و گفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
به آن که زنده مانده بود هشدار میداد که تو باید مخفی شوی.
نگر تا نباشی به آباد شهر
تو را از جهان دشت و کوه است بهر
حواست باشد که در شهر دیده نشوی. جای تو دشت و کوه است.
به جای سرش زان سری بیبها
خورش ساختند از پی اژدها
به جای مغز آن که فراریش داده بودند از مغز گوسفند استفاده میکردند و برای مارهای ضحاک غذا درست میکردند.
از این گونه هر ماهیان سی جوان
از ایشان همی یافتندی روان
به این ترتیب هر ماه ۳۰ جوان را نجات میدادند.
چو گرد آمدی مرد از ایشان دویست
بر آن سان که نشناختندی که کیست
وقتی تعداد این جوانهای نجاتیافته به ۲۰۰ رسید آنطور که کسی آن دو نفر را نشناسد ...
خورشگر بدیشان بزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادند پیش
... برای آنها چند بز و گوسفند بردند و در صحرا به آنها دادند.
کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد
که ز آباد ناید به دل برش یاد
چادرنشینان از نسل همان جوانهای نجاتیافته هستند که از زندگی در شهر خوششان نمیآید.
پس آیین ضحاک وارونهخوی
چنان بد که چون میبدش آرزوی
رسم ضحاک این بود که هر وقت دلش میخواست ...
ز مردان جنگی یکی خواستی
بکشتی چو با دیو برخاستی
یکی از مردان جنگی را به جنگ دیو میفرستاد تا کشته شود.
کجا نامور دختری خوبروی
به پرده درون بود بیگفتگوی
هر جا هم دختری به زیبارویی و پاکدامنی معروف میشد ...
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش
او را بدون رعایت قواعد ازدواج از آن خود میکرد.