برگردان به زبان ساده
فرستادهٔ نیز چون برق و رعد
فرستاد تازان به نزدیک سعد
رستم فرستادهای را همچون رعد و برق، با شتاب و تاختان به سوی سعد وقاص فرستاد.
یکی نامهای بر حریر سپید
نویسنده بنوشت تابان چو شید
نویسنده، نامهای بر روی پارچه حریر سفید نوشت که همچون خورشید میدرخشید.
به عنوان بر از پور هرمزد شاه
جهان پهلوان رستم نیک خواه
بر روی نامه نوشته بود: از طرف رستم، پسرِ هرمزد، جهانپهلوان و نیکخواه،
سوی سعدِ وَقاص جوینده جنگ
جهان کرده بر خویشتن تار و تنگ
به سوی سعد وقاص که در جستجوی جنگ است و با این کار، جهان را بر خود تاریک و تنگ کرده است.
سرنامه گفت از جهاندار پاک
بباید که باشیم با بیم و باک
در آغاز نامه گفت: ما باید همواره از پروردگارِ پاکِ جهان ترس و پروا داشته باشیم؛
کزویست بر پای گردان سپهر
همه پادشاهیش دادست و مهر
زیرا پایداری این چرخ گردون از اوست و تمام فرمانرواییاش بر پایهی عدل و مهربانی است.
ازو باد بر شهریار آفرین
که زیبای تاجست و تخت و نگین
از جانب خداوند بر پادشاهِ ما (یزدگرد) آفرین باد؛ پادشاهی که برازندهی تاج، تخت و انگشترِ فرمانروایی است.
که دارد به فر اهرمن راببند
خداوند شمشیر و تاج بلند
پادشاهی که با شکوه و فرّهِ ایزدیاش اهریمن را در بند کشیده است و خداوندگارِ شمشیر و تاجِ بلندمرتبه است.
به پیش آمد این ناپسندیده کار
به بیهوده این رنج و این کارزار
اکنون این جنگ و کارزارِ بیهوده و ناپسند پیش آمده است.
به من بازگوی آنک شاه تو کیست
چه مردی و آیین و راه تو چیست
به من بگو که پادشاه شما کیست؟ خودت چه مردی هستی و رسم و آیین شما چیست؟
به نزد که جویی همی دستگاه
برهنه سپهبد برهنه سپاه
با تکیه بر چه کسی جویای مقام و قدرت شدهای؟ ای فرماندهِ برهنه با سپاهی برهنه!
به نانی تو سیری و هم گرسنه
نه پیل و نه تخت و نه بار و بنه
شما با یک تکه نان هم سیر هستید و هم گرسنه؛ نه فیلی دارید، نه تختی، و نه توشه و بار و بنهای.
به ایران تو را زندگانی بس است
که تاج و نگین بهر دیگر کس است
برای شما، فقط همین که در ایران زنده بمانید موفقیتِ بزرگی است؛ زیرا تاج و تختِ پادشاهی متعلق به کس دیگری است.
که با پیل و گنجست و با فروجاه
پدر بر پدر نامبردار شاه
متعلق به پادشاهی است که فیل، گنج، شکوه و مقام دارد و نسل اندر نسلش، پادشاه و نامدار بودهاند.
به دیدار او بر فلک ماه نیست
به بالای او بر زمین شاه نیست
در آسمان، ماهی به زیبایی چهرهی او نیست و روی زمین، پادشاهی به بلندیِ قامت او وجود ندارد.
هر آن گه که در بزم خندان شود
گشاده لب و سیم دندان شود
هرگاه در بزم و مهمانی لب به خنده بگشاید و دندانهای نقرهفامش نمایان شود،
به بخشد بهای سر تازیان
که بر گنج او زان نیاید زیان
ارزشی معادل بهای جانِ تمام اعراب را میبخشد و با این حال، هیچ گزندی به خزانهی او نمیرسد.
سگ و یوز و بازش ده و دو هزار
که با زنگ و زرند و با گوشوار
او دوازده هزار سگ، یوزپلنگ و شاهین شکاری دارد که همگی با زنگولههای طلا و گوشواره آراسته شدهاند.
به سالی همه دشت نیزه وران
نیابند خورد از کران تا کران
تمام مردمِ سرزمینهای عربنشین (دشتِ نیزهوران) در طول یک سال، نمیتوانند آنقدر خوراک پیدا کنند...
که او را به باید به یوز و به سگ
که در دشت نخچیر گیرد به تگ
...که او فقط برای تغذیهی سگها و یوزپلنگهای شکاریاش نیاز دارد تا در دشت بدوند و شکار کنند!
سگ و یوز او بیشتر زان خورد
که شاه آن به چیزی همینشمرد
غذای سگها و یوزهای او حتی از این هم بیشتر است و پادشاه این هزینه را اصلاً به حساب نمیآورد.
شما را به دیده درون شرم نیست
ز راه خرد مهر و آزرم نیست
آیا در چشمان شما هیچ شرم و حیایی نیست؟ آیا هیچ بویی از خرد، محبت و احترام نبردهاید؟
بدان چهره و زاد و آن مهر و خوی
چنین تاج و تخت آمدت آرزوی
با آن چهره، نژاد، رفتار و خوی، چطور آرزوی رسیدن به چنین تاج و تختی را در سر پروراندهای؟
جهان گر بر اندازه جویی همی
سخن بر گزافه نگویی همی
اگر در این جهان به اندازه گلیم خودت پا دراز میکردی، هرگز چنین سخنان گزاف و بیهودهای نمیگفتی.
سخن گوی مردی برِ ما فرست
جهاندیده و گرد و زیبا فرست
اکنون مردی سخنور، جهاندیده، دلاور و شایسته را نزد ما بفرست؛
بدان تا بگوید که رای تو چیست
به تخت کیان رهنمای تو کیست
تا به ما بگوید که نیت واقعی تو چیست و چه کسی تو را به سمت غصبِ تاج و تخت ایران راهنمایی کرده است.
سواری فرستیم نزدیک شاه
بخواهیم ازو هرچ خواهی بخواه
تا ما نیز سواری نزد پادشاه بفرستیم و هرآنچه تو میخواهی را از او برایت طلب کنیم.
تو جنگ چنان پادشاهی مجوی
که فرجام کارانده آید بروی
با چنین پادشاهِ بزرگی نجنگ، زیرا عاقبتِ این کار، بدی و تباهی را برایت به همراه خواهد آورد.
نبیره جهاندار نوشین روان
که با داد او پیرگردد جوان
او نبیرهی انوشیروانِ جهانگشا است؛ پادشاهی که از شدت عدالتش، پیران دوباره جوان میشوند.
پدر بر پدر شاه و خود شهریار
زمانه ندارد چنو یادگار
او نسل اندر نسل پادشاه بوده است و روزگار هرگز یادگاری مانند او به خود ندیده است.
جهانی مکن پر ز نفرین خویش
مشو بد گمان اندر آیین خویش
با این جنگافروزی، جهان را پر از نفرین علیه خودت نکن و در مسیر و آیین خودت دچار توهم و گمراهی نشو.
به تخت کیان تا نباشد نژاد
نجوید خداوند فرهنگ و داد
انسانی که خردمند و عادل باشد، میداند تا کسی از نژاد پادشاهان نباشد، نباید به دنبال تخت پادشاهی کیانیان برود.
نگه کن بدین نامهٔ پندمند
مکن چشم و گوش و خرد را ببند
به این نامهی پر از نصیحت با دقت نگاه کن و چشم و گوش و عقلت را به روی حقیقت نبند.
چو نامه به مهر اندر آمد به داد
به پیروز شاپور فرخ نژاد
وقتی نامه مهر و موم شد، رستم آن را به دست پهلوانی پاکنژاد به نام «پیروز شاپور» سپرد.
بر سعد وقاص شد پهلوان
از ایران بزرگان روشن روان
آن پهلوان به همراه جمعی از بزرگان و نامدارانِ روشنضمیر ایرانی، به سوی سعد وقاص به راه افتادند؛
همه غرقه در جوشن و سیم و زر
سپرهای زرین و زرین کمر
در حالی که همگی غرق در زره، نقره و طلا بودند و سپرهای زرین و کمربندهای طلایی به همراه داشتند (تا شکوه سپاه ایران را به رخ بکشند).