برگردان به زبان ساده
ز سالش چو یک پنجه اندر کشید
سه فرزندش آمد گرامی پدید
وقتی پنجاه سال از عمرش گذشت، صاحب سه فرزند گرانمایه شد.
به بخت جهاندار هر سه پسر
سه خسرو نژاد از در تاج زر
از بخت بلند شاه هر سه فرزند او پسر بودند. سه پسری که هر سه از نژاد پادشاهی نشان داشتند.
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز مانندهٔ شهریار
(فرزندان او هر سه) قد بلند و زیبا روی بودند و از همه لحاظ به پادشاه شباهت داشتند.
از این سه دو پاکیزه از شهرناز
یکی کهتر از خوب چهر ارنواز
دو فرزند بزرگتر از شهرناز بودند و فرزند کوچکتر از ارنواز.
پدر نوز ناکرده از ناز نام
همی پیش پیلان نهادند گام
فریدون برای نوزادان خود نامی انتخاب نکرده بود ولی رسم جنگاوری را آموختند.
فریدون از آن نامداران خویش
یکی را گرانمایهتر خواند پیش
فریدون، یکی از نامدارانش را که عزیزتر بود به نزد خود فراخواند.
کجا نام او جندل پرهنر
به هر کار دلسوز بر شاه بر
(کجا:که) که نام آن دانا «جندل» بود و همواره دلسوز و نیکخواه شاه بود. (هنر: کمال-معرفت-فضیلت-دانش)
بدو گفت برگرد گرد جهان
سه دختر گزین از نژاد مهان
به او گفت که در دنیا بگرد و سه دختر از نژاد بزرگان پیدا کن
سه خواهر ز یک مادر و یک پدر
پری چهره و پاک و خسرو گهر
سه خواهر که از یک پدر و یک مادر باشند و چهره ای زیبا چون پری، پاک و معصوم و با اصالت باشند ( پیدا کن )
به خوبی سزای سه فرزند من
چنان چون بشاید به پیوند من
آن سه دختر از لحاظ زیبایی شایستهٔ فرزندان من باشند طوری باشد که برای وصلت با خانوادهٔ من مناسب باشند.
به بالا و دیدار هر سه یکی
که این را ندانند ازان اندکی
هر سه قد و بالای یکسانی داشته باشند بطوری که نتوان گفت یکی به دیگری برتری دارد.
چو بشنید جندل ز خسرو سخن
یکی رای پاکیزه افگند بن
وقتی جندل سخنان خسرو را شنید، نظر خوبی داد.
که بیدار دل بود و پاکیزه مغز
زبان چرب و شایستهٔ کار نغز
زیرا جندل بیداردل بود و فکرش باز بود، زبانآور بود و میتوانست کارهای خوبی انجام دهد.
ز پیش سپهبد برون شد به راه
ابا چند تن مر ورا نیکخواه
جندل از پیش فریدون به همراه چند همراه نیکخواه رفت.
یکایک ز ایران سراندر کشید
پژوهید و هرگونه گفت و شنید
به بخشهای مختلف سرکشی کرد، تحقیق کرد و با مردم گفتگو کرد.
به هر کشوری کز جهان مهتری
به پرده درون داشتن دختری
در هر کشوری که بزرگی دختری در خانه داشت ...
نهفته بجستی همه رازشان
شنیدی همه نام و آوازشان
... دربارهٔ رازهایشان تحقیق کرد و حرف دیگران را شنید.
ز دهقان پر مایه کس را ندید
که پیوستهٔ آفریدون سزید
از میان دهقانان کسی را ندید که شایستهٔ پیوند با خاندان فریدون باشد.
خردمند و روشندل و پاکتن
بیامد بر سرو شاه یمن
جندل خردمند نزد «سرو» شاه یمن آمد.
نشان یافت جندل مر اورا درست
سه دختر چنان چون فریدون بجست
جندل او را شخص درستی یافت که سه دختر داشت که همانهایی بودند که فریدون میخواست.
خرامان بیامد به نزدیک سرو
چنان چون به پیش گل اندر تذرو
او به نزد «سرو» شاه یمن رفت.
زمین را ببوسید و چربی نمود
برآن کهتری آفرین برفزود
پیش شاه یمن تعظیم کرد و از او تعریف کرد.
به جندل چنین گفت شاه یمن
که بیآفرینت مبادا دهن
شاه یمن به جندل گفت که مبادا کسی بی تعریف از تو دهان باز کند.
چه پیغام داری چه فرمان دهی
فرستادهای گر گرامی رهی
بگو چه پیغام یا فرمانی آوردهای؟
بدو گفت جندل که خرم بدی
همیشه ز تو دور دست بدی
جندل گفت: انشالله همیشه خوش و خرم باشی و دست بَدی از تو دور باشد.
از ایران یکی کهترم چون شمن
پیام آوریده به شاه یمن
من یکی ازمقامات پایین ایرانم که از آنجا برای شاه یمن پیغام آوردهام.
درود فریدون فرخ دهم
سخن هر چه پرسند پاسخ دهم
آمدهام تا سلام فریدون را برسانم و پاسخ سؤالات شما را از جانب او بدهم.
ترا آفرین از فریدون گرد
بزرگ آنکسی کو نداردش خرد
من از طرف فریدون به تو آفرین میگویم، فریدونی که کسی که او را کوچک نشمارد آدم بزرگی است.
مرا گفت شاه یمن را بگوی
که بر گاه تا مشک بوید ببوی
به من گفت که به شاه یمن بگو که زنده باشی!
بدان ای سر مایهٔ تازیان
کز اختر بدی جاودان بیزیان
ای شاه عربها انشالله همیشه سرت سلامت باشد.
مرا پادشاهی آباد هست
همان گنج و مردی و نیروی دست
من مملکت آبادانی دارم که ثروت، قدرت و نیروی انسانی فراوان دارد.
سه فرزند شایستهٔ تاج و گاه
اگر داستان را بود گاه ماه
من سه فرزند شایستهٔ تاج و تخت دارم.
ز هر کام و هر خواسته بینیاز
به هر آرزو دست ایشان دراز
که همه چیز دارند و هر چیزی بخواهند برایشان مهیاست.
مر این سه گرانمایه را در نهفت
بباید کنون شاهزاده سه جفت
این سه شاهزاده الان نیازمند سه همسر هستند.
ز کار آگهان آگهی یافتم
بدین آگهی تیز بشتافتم
برای یافتن همسر برای آنها جستجو کردم و به اینجا رسیدم.
کجا از پس پرده پوشیده روی
سه پاکیزه داری تو ای نامجوی
بر کسی پنهان نیست که تو سه دختر پاکدامن داری.
مران هرسه را نوز ناکرده نام
چو بشنیدم این دل شدم شادکام
برای هر سه نفر هنوز نامزدی انتخاب نکرده ای. چون این را شنیدم خوشحال شدم
که ما نیز نام سه فرخ نژاد
چو اندر خور آید نکردیم یاد
که ما نیز برای این سه شاهزاده اسمی روی کسی نگذاشتیم.
کنون این گرامی دو گونه گهر
بباید برآمیخت با یکدگر
حالا باید این دو جنس را با هم مخلوط کرد.
سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی
سزا را سزاوار بیگفتوگوی
این سه دختر پوشیده رخ بدون هیچ حرف مخالفی شایستهٔ این سه شاهزاده هستند.
فریدون پیامم بدین گونه داد
تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد
فریدون این پیام را به من داد که به تو برسانم تا نظر تو چه باشد.
پیامش چو بشنید شاه یمن
بپژمرد چون زاب کنده سمن
هَنگامیکه شاه یمن پیامِ جَندَل را شَنید، مانند گلِ یاسی که از آب جدا مانده باشد، پژمرد.
همیگفت گر پیش بالین من
نبیند سه ماه این جهانبین من
به او گفت که اگر این دختران کنار من نباشند و چشمهای من سه ماه آنها را نبینند
مرا روز روشن بود تاره شب
بباید گشادن به پاسخ دو لب
روز روشن برای من شب تاریک خواهد بود.
سراینده را گفت کای نامجوی
زمان باید اندر چنین گفتگوی
جندل به شاه یمن گفت عجله نکن و بیشتر فکر کن.
شتابت نباید به پاسخ کنون
مرا چند رازست با رهنمون
نباید در جواب دادن عجله کنی.
فرستاده را زود جایی گزید
پس آنگه به کار اندرون بنگرید
شاه یمن جندل را جایی اسکان داد و سپس برای پاسخگویی شروع به تحقیق کرد.
بیامد در بار دادن ببست
به انبوه اندیشگان در نشست
به کاخ آمد و مشاورانش را فراخواند.
فراوان کس از دشت نیزهوران
بر خویش خواند آزموده سران
عربهای باتجربهٔ زیادی را فراخواند.
نهفته برون آورید از نهفت
همه رازها پیش ایشان بگفت
داستان را برای ایشان تعریف کرد.
که ما را به گیتی ز پیوند خویش
سه شمعست روشن به دیدار پیش
که من در دنیا این سه دختر را دارم که مثل شمع چشم من را روشن کردهاند.
فریدون فرستاد زی من پیام
بگسترد پیشم یکی خوب دام
فریدون پیامی برای من فرستاد و برای من دامی گسترد.
همیکرد خواهد ز چشمم جدا
یکی رای باید زدن با شما
او میخواهد دختران من که مثل چشمهای من هستند را از من بگیرد. برای همین از شما مشورت میخواهم.
فرستاده گوید چنین گفت شاه
که ما را سه شاهست زیبای گاه
فرستادهٔ او گفته که آنها سه شاهزادهٔ شایستهٔ سلطنت دارند ...
گراینده هر سه به پیوند من
به سه روی پوشیده فرزند من
که خواستگار دختران من هستند.
اگر گویم آری و دل زان تهی
دروغم نه اندر خورد با مهی
اگر جواب مثبت بدهم و دلم با آن نباشد این دروغ من با بزرگی من همخوانی ندارد.
وگر آرزوها سپارم بدوی
شود دل پر آتش پر از آب روی
و اگر امیدهای زندگیم یعنی دخترهایم را به او بسپارم دلم میسوزد و اشکم جاری خواهد شد.
وگر سر بپیچم ز فرمان او
به یک سو گرایم ز پیمان او
و اگر جواب منفی بدهم ...
کسی کو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین
... او که شاه جهان است شوخی و بازی نخواهد داشت.
شنیدستم از مردم راهجوی
که ضحاک را زو چه آمد بروی
از مردم راستگو شنیدهام که او (فریدون) چه بلایی بر سر ضحاک آورد.
ازین در سخن هر چه دارید یاد
سراسر به من بر بباید گشاد
در این باره هر چه میدانید به من بگویید.
جهان آزموده دلاور سران
گشادند یکیک به پاسخ زبان
سران دلاور دنیادیده یکی یکی شروع به صحبت کردند.
که ما همگنان آن نبینیم رای
که هر باد را تو بجنبی ز جای
که ما این را درست نمیدانیم که با هر تهدیدی تو بترسی.
اگر شد فریدون جهان شهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
اگرچه فریدون شاه جهان است اما بردگان او نیستیم.
سخنگفتن و کوشش آیین ماست
عنان و سنان تافتن دین ماست
مرام ما این است که حرف خودمان را بزنیم و اگر نیاز باشد دست به نیزه ببریم.
به خنجر زمین را میستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
با خنجر زمین را میستان و با نیزه هوا را نیستان میکنیم.
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
سر بدره بگشای و لب را ببند
اگر سه فرزند برایت عزیز هستند سکوت کن و به جای آنها برای او زر و مال بفرست
و گر چارهٔ کار خواهی همی
بترسی ازین پادشاهی همی
و اگر دنبال چارهٔ کار هستی و از این پادشاهی میترسی ...
ازو آرزوهای پرمایه جوی
که کردار آنرا نبینند روی
... از او چیزهایی بخواه که نتواند به تو بدهد.
چو بشنید از آن نامداران سخن
نه سر دید آن را به گیتی نه بن
شاه یمن حرفهای آنها را بی سر و ته دید.