برگردان به زبان ساده
چنین گفت گویندهٔ پهلوی
شگفت آیدت کاین سخن بشنوی
راویِ داستانهای کهنِ پهلوی اینگونه روایت کرده است که از شنیدن این ماجرا شگفتزده خواهی شد.
یکی شاه بد هند را نام کید
نکردی جز از دانش و رای صید
در هندوستان پادشاهی به نام «کید» بود که شکار و هدف او در زندگی، فقط جستجوی دانش و خردورزی بود.
دل بخردان داشت و مغز ردان
نشست کیان افسر موبدان
او دلی پر از خرد و اندیشهای همچون پهلوانان و بزرگان داشت؛ بر تخت پادشاهی مینشست، اما تاجی از دانایی و دینداری (موبدان) بر سر داشت.
دمادم به ده شب پس یکدگر
همی خواب دید این شگفتی نگر
شگفتانگیز این بود که او ده شبِ پیاپی، رویاهایی عجیب و پیدرپی به خواب دید.
به هندوستان هرک دانا بدند
به گفتار و دانش توانا بدند
تمام دانشمندان و خردمندانِ هندوستان را که در سخنوری و علم توانمند بودند...
بفرمود تا ساختند انجمن
هرانکس که دانا بد و رایزن
دستور داد تا در انجمنی جمع شوند؛ هر کسی که عالم و مشاور و اندیشمند بود به آنجا آمد.
همه خوابها پیش ایشان بگفت
نهفته پدید آورید از نهفت
پادشاه تمام خوابهایش را برای آنها تعریف کرد و رازهای پنهانِ درونش را آشکار ساخت.
کس آن را گزارش ندانست کرد
پراندیشه شدشان دل و روی زرد
هیچکس نتوانست آن خوابها را تعبیر کند؛ همه نگران شدند و از ترس و ناتوانی رنگ از رخسارشان پرید.
یکی گفت با کید کای شهریار
خردمند وز مهتران یادگار
یکی از حاضران به کید گفت: ای فرمانروای خردمند که یادگار پادشاهانِ بزرگی!
یکی نامدارست مهران به نام
ز گیتی به دانش رسیده به کام
مردی سرشناس به نام «مهران» وجود دارد که در این دنیا از طریق دانش به کمال رسیده است.
به شهر اندرش خواب و آرام نیست
نشستش به جز با دد و دام نیست
او در شهر زندگی نمیکند و همنشینانِ او تنها حیوانات وحشی و جانورانِ کوهستان هستند.
ز تخم گیاهای کوهی خورد
چو ما را به مردم همی نشمرد
غذای او فقط بذرِ گیاهان کوهی است و انسانهای معمولی مانند ما را اصلاً آدم حساب نمیکند (و از مردم دوری میگزیند).
نشستنش با غرم و آهو بود
ز آزار مردم به یکسو بود
همنشینِ او قوچهای کوهی و آهوها هستند و خود را از شر و آزارِ آدمیان دور نگه داشته است.
ز چیزی به گیتی نیابد گزند
پرستنده مردی و بختی بلند
هیچ چیزی در این دنیا نمیتواند به او آسیب برساند؛ او مردی خداپرست است و بخت و اقبالِ بلندی دارد.
مرین خوابها را به جز پیش اوی
مگو و ز نادان گزارش مجوی
این خوابها را فقط برای او تعریف کن و از افراد نادان انتظار تعبیرِ آنها را نداشته باش.
چنین گفت با دانشی کید شاه
کزین پرهنر بگذری نیست راه
پادشاهِ خردمند گفت: چارهای نیست جز اینکه به سراغ این مردِ دانشمند برویم.
همانگه باسپ اندر آورد پای
به آواز مهران بیامد ز جای
همان لحظه سوار بر اسب شد و با توجه به آوازه و نشانیِ مهران، به سوی او حرکت کرد.
حکیمان برفتند با او به هم
بدان تا سپهبد نباشد دژم
دانشمندان نیز همراه پادشاه رفتند تا او در این مسیر تنها و غمگین نباشد.
جهاندار چون نزد مهران رسید
بپرسید داننده را چون سزید
هنگامی که پادشاه نزد مهران رسید، با احترام و آنگونه که شایستهی آن دانشمند بود با او احوالپرسی کرد.
بدو گفت کای مرد یزدانپرست
که در کوه با غرم داری نشست
و به او گفت: ای مرد خداپرست که در کوهستان با قوچها همنشین شدهای!
به ژرفی بدین خواب من گوش دار
گزارش کن و یک به یک هوش دار
با دقتِ تمام به خوابهای من گوش بسپار؛ آنها را به خاطر بسپار و یکبهیک تعبیرشان کن.
چنان دان که یک شب خردمند و پاک
بخفتم بارام بیترس و باک
بدان که یک شب با روانی پاک و خردمندانه، بدون هیچ ترس و نگرانی در آرامش خوابیده بودم...
یکی خانه دیدم چو کاخی بزرگ
بدو اندرون ژنده پیلی سترگ
(خواب اول): خانهای دیدم که مانند کاخی بزرگ بود و درونِ آن یک فیلِ جنگی و غولپیکر قرار داشت.
در خانه پیداتر از کاخ بود
به پیش اندرون تنگ سوراخ بود
درِ آن خانه بسیار نمایانتر از کاخ بود، اما در جلوی آن تنها سوراخی بسیار تنگ وجود داشت.
گذشتی ز سوراخ پیل ژیان
تنش را ز تنگی نکردی زیان
آن فیلِ خشمگین و عظیمالجثه از آن سوراخِ کوچک عبور کرد و با وجود تنگیِ مسیر، هیچ آسیبی به تنش نرسید!
ز روزن گذشتی تن و بوم اوی
بماندی بدان خانه خرطوم اوی
تمامِ بدنِ بزرگ فیل از آن روزنه عبور کرد، اما تنها خرطومش در خانه گیر کرد و جا ماند!
دگر شب بدان گونه دیدم که تخت
تهی ماندی از من ای نیکبخت
(خواب دوم): شب بعد در خواب دیدم ای مرد نیکبخت، که تخت پادشاهیام از وجود من خالی شده است.
کیی برنشستی بران تخت عاج
به سر بر نهادی دلافروز تاج
و پادشاهِ دیگری بر آن تختِ عاج نشسته و تاجِ درخشانِ پادشاهی را بر سر گذاشته است.
سه دیگر شب از خوابم آمد شتاب
یکی نغز کرپاس دیدم به خواب
(خواب سوم): شب سوم به سرعت خواب مرا دربرگرفت و در رویا یک پارچهی کتانِ بسیار لطیف و زیبا دیدم.
بدو اندر آویخته چار مرد
رخان از کشیدن شده لاژورد
چهار مرد از چهار طرفِ این پارچه آویزان شده بودند و آن را میکشیدند؛ آنقدر که از شدت فشار چهرهشان کبود شده بود.
نه کرپاس جایی درید آن گروه
نه مردم شدی از کشیدن ستوه
اما نه آن پارچه به دست آنها پاره میشد و نه آن مردان از کشیدنِ آن خسته و درمانده میشدند.
چهارم چنان دیدم ای نامدار
که مردی شدی تشنه بر جویبار
(خواب چهارم): ای مردِ نامدار، شب چهارم در خواب دیدم که مردِ تشنهای بر لبِ جویباری قرار دارد.
همی آب ماهی برو ریختی
سر تشنه از آب بگریختی
و ماهیِ درون آب، مدام روی آن مردِ تشنه آب میپاشید، اما مرد سر خود را میدزدید و از آب فرار میکرد!
جهان مرد و آب از پس او دوان
چه گوید بدین خواب نیکی گمان
مرد میدوید و آب به دنبال او روان بود؛ بگو خردمندی مانند تو چه تعبیری برای این خواب دارد؟
به پنجم چنان دید جانم به خواب
که شهری بدی هم به نزدیک آب
(خواب پنجم): شب پنجم در خواب دیدم که شهری در کنار آب قرار دارد.
همه مردمش کور بودی به چشم
یکی را ز کوری ندیدم به خشم
تمام مردم آن شهر نابینا بودند، اما ندیدم که هیچکدامشان از این نابینایی ناراحت یا خشمگین باشند.
ز داد و دهش وز خرید و فروخت
تو گفتی همی شارستان برفروخت
برعکس، آن شهر از فرطِ عدالت، بخشش و رونقِ دادوستدِ همان نابینایان، بسیار پرجنبوجوش و درخشان بود.
ششم دیدم ای مهتر ارجمند
که شهری بدندی همه دردمند
(خواب ششم): ای بزرگوار، شب ششم دیدم شهری است که تمام مردمش بیمار و دردمند هستند.
شدندی بپرسیدن تن درست
همی دردمند آب ایشان بجست
اما همین بیماران به عیادت افراد سالم میرفتند! و افراد بیمار به دنبال کمک کردن و آبروداریِ سالمها بودند.
همی گفت چونی به درد اندرون
تنی دردمند و دلی پر ز خون
فرد بیمار با تنی رنجور و دلی پرخون، به فرد سالم میگفت: «حالت در میان این درد و رنج چگونه است؟!»
رسیده به لب جان ناتندرست
همه چارهٔ تندرستان بجست
جانِ آن بیمار به لب رسیده بود، اما با این حال به دنبال چارهجویی و درمان برای افرادِ سالم بود.
چو نیمی ز هفتم شب اندر گذشت
جهنده یکی باره دیدم به دشت
(خواب هفتم): وقتی نیمی از شبِ هفتم گذشت، اسبی تیزرو را در دشتی دیدم.
دو پا و دو دست و دو سر داشتی
به دندان گیا نیز بگذاشتی
که دو پا، دو دست و دو سر داشت و علفها را با دندانش میخورد.
چران داشتی از دو رویه دهن
نبد بر تنش جای بیرون شدن
با هر دو دهانش در حالِ چریدن بود، اما در بدنش هیچ راهی برای دفعِ این غذاها وجود نداشت!
بهشتم سه خم دیدم ای پاکدین
برابر نهاده بروی زمین
ای مرد پاکدین، شب هشتم سه خُم (ظرف بزرگ) دیدم که در کنار هم روی زمین قرار داشتند.
دو پرآب و خمی تهی در میان
گذشته به خشکی برو سالیان
دو خُمِ کناری پر از آب بودند و خُمِ میانی خالی بود و سالها از خشک بودنِ آن میگذشت.
ز دو خم پر آب دو نیک مرد
همی ریختند اندرو آب سرد
دو مردِ نیکوکار، از آن دو خُمِ پرآب، به درونِ خُمِ خالیِ وسط، آبِ خنک میریختند.
نه از ریختن زین کران کم شدی
نه آن خشک را دل پر از نم شدی
شگفت آنکه با وجود ریختن آب، نه از آبِ آن دو خُمِ کناری کم میشد و نه درون آن خُمِ خشک، ذرهای مرطوب میشد!
نهم شب یکی گاو دیدم به خواب
بر آب و گیا خفته بر آفتاب
(خواب نهم): شب نهم ماده گاوی را در خواب دیدم که در میان آب و علفزار زیر نور آفتاب خوابیده بود.
یکی خوب گوساله در پیش اوی
تنش لاغر و خشک و بیآب روی
گوسالهای در مقابل او بود که بدنی بسیار لاغر، ضعیف و بیطراوت داشت.
همی شیر خوردی ازو ماده گاو
کلان گاو گوساله بی زور و تاو
اما عجیب آن بود که آن مادهگاوِ بزرگ، داشت از پستانِ این گوسالهی ضعیف و بیجان شیر میخورد!
اگر گوش داری به خواب دهم
نرنجی همی تا بدین سر دهم
(خواب دهم): اگر خسته نمیشوی به خواب دهم من هم گوش بسپار تا حرفم را به پایان برسانم...
یکی چشمه دیدم به دشتی فراخ
وزو بر زبر برده ایوان و کاخ
چشمهای را در دشتی وسیع دیدم که بر روی آن کاخها و ایوانهای بلندی ساخته بودند.
همه دشت یکسر پر از آب و نم
ز خشکی لب چشمه گشته دژم
سرتاسر آن دشت پر از آب و طراوت بود، اما لبِ خودِ آن چشمه از شدتِ خشکی پژمرده و بیآب مانده بود!
سزد گر تو پاسخ بگویی نهان
کزین پس چه خواهد بدن در جهان
اکنون شایسته است که تو رازِ این رویاها را بگویی؛ تا بدانم از این پس چه اتفاقاتی در جهان رخ خواهد داد.