برگردان به زبان ساده
پس آگاهی آمد به نزد گراز
که زو بود خسرو به گرم و گداز
سرانجام خبر (مرگ شیرویه و پادشاهی اردشیر) به «گُراز» (شهربراز) رسید؛ که خسروپرویز از دستِ او در رنج و عذاب بود.
فرستاد گویندهای را ز روم
که در خاک شد تاج شیروی شوم
او از روم فرستادهای را روانه کرد با این پیام که: «تاجِ شیرویهی شوم و بدقدم به خاک سپرده شد (و مُرد)؛
که جانش به دوزخ گرفتار باد
سر دخمهٔ او نگون سار باد
که الهی جانش در جهنم گرفتار شود و آرامگاه و گورش زیر و رو و ویران گردد!
که دانست هرگز که سرو بلند
به باغ از گیا یافت خواهد گزند
چه کسی فکرش را میکرد که در یک باغ، سروِ بلند و استوار (خسروپرویز) از یک علفِ هرز و بیارزش (شیرویه) آسیب ببیند و نابود شود؟
چو خسرو که چشم و دل روزگار
نبیند چنو نیز یک شهریار
پادشاهی مانند خسرو که چشم و چراغِ زمانه بود، و روزگار دیگر هرگز پادشاهی مانندِ او را نخواهد دید...
چو شیروی را شهریاری دهد
همه شهر ایران به خواری دهد
وقتی (این روزگارِ کجمدار) پادشاهی را به کسی مثل شیرویه میسپارد، در حقیقت تمامِ کشور ایران را به خفت و خواری میکشاند.
چنو رفت شد تاجدار اردشیر
بدو شادمان جان برنا و پیر
حالا که او مُرده و اردشیرِ جوان تاجگذاری کرده و پیر و جوان به او دلخوش شدهاند...
مرا گر ز ایران رسد هیچ بهر
نخواهم که بر وی رسد باد شهر
(بدانید که) اگر من کمترین حق و سهمی در ایران داشته باشم، اجازه نخواهم داد حتی نسیمِ آن مملکت به او بوزد (او را زنده نمیگذارم)!
نبودم من آگه که پرویز شاه
به گفتار آن بدتنان شد تباه
من اصلاً خبر نداشتم که خسروپرویز با حرفها و توطئهی آن آدمهای بدذات نابود شده است.
بیایم کنون با سپاهی گران
ز روم و ز ایران گزیده سران
اکنون با لشکری عظیم از فرماندهانِ برگزیدهی روم و ایران خواهم آمد...
ببینیم تا کیست این کدخدای
که باشد پسندش بدین گونه رای
تا ببینم این پادشاهِ جدید کیست که چنین تصمیماتی را میپسندد!
چنان برکنم بیخ او را ز بن
کزان پس نراند ز شاهی سخن
چنان ریشهی او را از ته برکَنم که از آن پس دیگر هرگز حرفی از پادشاهی نزند.»
نوندی برافگند پویان به راه
به نزدیک پیران ایران سپاه
(گراز) نامهرسانِ تندرویی را به سوی بزرگانِ سپاه ایران فرستاد.
دگرگونه آهنگ بدکامه کرد
به پیروز خسرو یکی نامه کرد
(سپس) آن مردِ بدخواه نقشهی دیگری کشید و نامهای مخفیانه برای «پیروز خسرو» (فرمانده کل سپاه اردشیر) نوشت:
که شد تیره این تخت ساسانیان
جهانجوی باید که بندد میان
که: «تختِ پادشاهیِ ساسانیان تاریک و بیاعتبار شده است؛ اکنون یک مردِ جاهطلب باید کمرِ همت ببندد.
توانی مگر چارهای ساختن
ز هرگونه اندیشه انداختن
تو باید چارهای بیندیشی و هر فکرِ دیگری را از سرت بیرون کنی.
بجویی بسی یار برنا و پیر
جهان را بپردازی از اردشیر
یارانِ پیر و جوانی برای خودت پیدا کن و دنیا را از شرِ اردشیر پاک کن (او را بکش).
ازان پس بیابی همه کام خویش
شوی ایمن و شاد زارام خویش
بعد از آن به تمام آرزوهایت خواهی رسید و در جایگاهت ایمن و شاد خواهی بود.
گر ایدون که این راز بیرون دهی
همی خنجر کینه را خون دهی
اما اگر این راز را فاش کنی، در واقع خنجرِ کینهی مرا به خونِ خودت آغشته کردهای!
من از روم چندان سپاه آورم
که گیتی به چشمت سیاه آورم
(چرا که) من آنقدر لشکر از روم با خودم میآورم که روزگار را پیشِ چشمت سیاه کنم.
به ژرفی نگهدار گفتار من
مبادا که خوار آیدت کار من
حرفهای مرا عمیقاً در ذهن داشته باش و مبادا تهدیدِ مرا سَرسَری و سبک بشماری!»
چو پیروز خسرو چنان نامه دید
همه پیش و پس رای خودکامه دید
وقتی پیروز خسرو آن نامه را دید، تمامِ آینده و گذشتهی خود را در گروِ تصمیمِ آن مردِ خودکامه (گراز) دید.
دل روشن نامور شد تباه
که تا چون کند بد بدان زادشاه
دلِ آن سردارِ نامدار تیره و فاسد شد و به این فکر افتاد که چگونه به آن پادشاهِ جوان آسیب برساند (و او را بکشد).
ورا خواندی هر زمان اردشیر
که گوینده مردی بد و یادگیر
از طرفی، اردشیر مدام او را پیشِ خود میخواند، چرا که او مردی خوشصحبت و کاردان بود.
برآسای دستور بودی ورا
همان نیز گنجور بودی ورا
او وزیرِ معتمدِ شاه برای آرامش و مشورت بود، و خزانهدارِ او نیز به شمار میرفت.
بیامد شبی تیره گون بار یافت
می روشن و چرب گفتار یافت
در یک شبِ تاریک، (پیروز خسرو) به حضورِ شاه رسید و آنجا را پر از شرابِ روشن و بزم و گفتوگویِ گرم یافت.
نشسته به ایوان خویش اردشیر
تنی چند با او ز برنا و پیر
اردشیر در کاخِ خود نشسته بود و چند نفر از پیران و جوانان هم با او بودند.
چو پیروز خسرو بیامد برش
تو گفتی ز گردون برآمد سرش
وقتی پیروز خسرو به نزدِ شاه آمد، (از شدت غرور و اعتمادبهنفس) انگار سرش به آسمان رسیده بود.
بفرمود تا برکشیدند رود
شد ایوان پر از بانگ رود و سرود
شاه دستور داد سازها را بنوازند و کاخ پر از صدای موسیقی و آواز شد.
چو نیمی شب تیره اندرکشید
سپهبد می یک منی در کشید
وقتی نیمی از شبِ تاریک گذشت، فرمانده (پیروز خسرو) پیمانهی بسیار بزرگی (یک مَن) از شراب را در کشید.
شده مست یاران شاه اردشیر
نماند ایچ رامشگر و یادگیر
اطرافیانِ شاه اردشیر همگی مست شدند و هیچ نوازنده یا مشاوری بیدار و هوشیار نماند.
بد اندیش یاران او را براند
جز از شاه و پیروز خسرو نماند
آن فرماندهِ بداندیش، اطرافیانِ شاه را از اتاق بیرون کرد و کسی جز شاه و پیروز خسرو باقی نماند.
جفا پیشه از پیش خانه بجست
لب شاه بگرفت ناگه به دست
آن مردِ ستمکار ناگهان از جلوی اتاق به سمتِ شاه پرید و با دست، دهان و لبهای شاه را محکم گرفت.
همیداشت تا شد تباه اردشیر
همه کاخ شد پر ز شمشیر و تیر
دستش را آنقدر نگه داشت تا اردشیر جان داد؛ (سپس نگهبانانِ وفادار به خود را خبر کرد) و تمامِ کاخ پر از مردانِ مسلح به شمشیر و تیر شد.
همه یار پیروز خسرو شدند
اگر نو جهانجوی اگر گو بدند
همه (از ترس یا طمع) یار و متحدِ پیروز خسرو شدند، چه جوانانِ جاهطلب و چه پهلوانان.
هیونی برافگند نزد گراز
یکی نامهای نیز با آن دراز
(پیروز خسرو پس از قتل شاه) شترسواری تندرو را با نامهای طولانی به سوی گراز فرستاد.
فرستاده چون شد به نزدیک او
چو خورشید شد جان تاریک اوی
وقتی فرستاده به نزد گراز رسید (و خبرِ قتل را داد)، جانِ تاریکِ او از شدتِ شادی مثل خورشید روشن شد.
بیاورد زان بوم چندان سپاه
که بر مور و بر پشه بر بست راه
گراز از آن سرزمین (روم) آنقدر لشکر با خود آورد که راهِ عبور بر مورچه و پشه هم بسته شد.
همیتاخت چون باد تا طیسفون
سپاهش همه دست شسته به خون
مانند باد تا تیسفون تاخت، در حالی که تمامِ لشکریانش آمادهی خونریزی بودند.
ز لشکر نیارست دم زد کسی
نبد خود دران شهر مردم بسی
از لشکرِ ایران هیچکس جرئت نکرد حتی نفس بکشد و اعتراضی کند؛ ضمن اینکه مردمِ زیادی هم در آن شهر (به دلیل جنگها و بیماریهای قبلی) باقی نمانده بودند.