برگردان به زبان ساده
ترحّم از نظر افتادگان چشم مخمورش
تبسّم از نمک پروردگان لعل پر شورش
هوش مصنوعی: رحم و محبت از دید کسانی که در مقام پایینتری قرار دارند، از دل برمیخیزد، در حالی که لبخند و شادی از چشمهای کسانی میجوشد که با زحمت و تلاش به مقامهای بالاتر رسیدهاند.
چه اهمالست ساقی را نمیداند، نمیبیند
که مستی در خمار افتاده است از چشم مخمورش
هوش مصنوعی: ساقی بیتوجه است و نمیفهمد که فردی که مست شده، اکنون در حال تحمل سختی و خماری است و او دیگر نمیتواند او را ببیند.
چه رسم احتیاط است این نگهبانان نازش را
که در صد پرده از رنگ حیا دارند مستورش
هوش مصنوعی: این جمله به نوعی به رفتار محافظهکارانه نگهبانان میپردازد که با وجود زیبایی و جذابیتی که دارند، در عین حال به شدت محتاط و حیادار هستند. آنها برای حفظ زیبایی خود، آن را در پردهای از احتیاط و سرپوشی از حیا نگه میدارند.
ز بس پیشش نیاز عالمی بر خاک میغلتد
چرا بیباک و بیپروا نباشد ناز مغرورش؟
هوش مصنوعی: به خاطر نیازی که همهی انسانها به او دارند، چرا نباید او بیپروا و مطمئن از خود باشد و خود را در عیش و ناز ببیند؟
به دلها آن گل نورسته پر نزدیک میگردد
خدایا در دل نیکان تودار از چشم بد دورش
هوش مصنوعی: خدایا، گل روشن و زیبا به دلهای نیکوکاران نزدیک میشود و از چشمهای بد دور میماند.
چه قانونیست یارب مطرب بزم محبّت را
که خون آغشته خیزد نغمة شادی ز طنبورش
هوش مصنوعی: در اینجا، شاعر از تناقضی در زندگی و عشق صحبت میکند. او از خداوند میپرسد که چگونه ممکن است در محیطی که در آن عشق وجود دارد و شادمانی باید حکمفرما باشد، صدای ساز از خون و درد آغشته باشد. به عبارتی، این بیت نشاندهنده این است که در میانه شادی و عشق، هنوز هم نشانههایی از رنج و اندوه وجود دارد.
هزاران فیض در رندیست مردان مجرّد را
اگر زاهد نفهمیدست باید داشت معذورش
هوش مصنوعی: در رندی و آزادگی، هزاران نعمت و شادی برای مردان مجرد وجود دارد. اگر زاهدان این را درک نمیکنند، باید בהם حق داد که نتوانستهاند این موضوع را بفهمند.
فروغ بیزوال آفتاب عشق را نازم
که دایم در لباس سایه جولان میکند نورش
هوش مصنوعی: آفتاب عشق، که همواره درخشانیاش بیپایان است، را تحسین میکنم زیرا همیشه در پوشش سایهها میرقصد و نورش را پراکنده میسازد.
ترا گر نیست تاب صحبت فیّاض شوریده
به من بگذار این دیوانه را، من دانم و شورش
هوش مصنوعی: اگر تو توانایی گفتوگو با آن شخص مهربان و غنی از شور را نداری، پس بگذار این دیوانه را به حال خود بگذارم. من خودم از درون و آشفتگی او آگاه هستم.