برگردان به زبان ساده
به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را
به دامن تیز کردم آتش پروانهٔ خود را
هوش مصنوعی: به ناز و بازیگوشی تو یاد گرفتم که چگونه به عشق و جاذبهات خود را بسپارم و با شدت به شعله عشق تو نزدیک شوم.
نه جرم چشمهساران بود و نه تقصیری از باران
که من دانسته در آتش فکندم دانهٔ خود را
هوش مصنوعی: نه گناه چشمهها بود و نه تقصیر باران؛ بلکه این من بودم که خودم بهخاطر دانستههایم دانهام را به آتش انداختم.
نه چاکی در دل و نه رخنهای در سینه، کو سیلی؟
که نتوان دید ازین ویرانهتر ویرانهٔ خود را
هوش مصنوعی: نه دل من زخمی دارد و نه سینهام دچار کمبود است، پس کجاست آن سیلی؟ که نتوانم ویرانی خود را از این ویرانه هم ویرانتر ببینم.
چه قیمت دین و ایمان را که در پای تو افشانم
به دینداران بحل کن جلوهٔ مستانهٔ خود را
هوش مصنوعی: قیمت دین و ایمان چه ارزشی دارد که من آن را در پای تو بریزم و تو به دینداران نشان دهی که چگونه با حالت مستی خود جلوهگری میکنی.
چراغ خلوتم یک شب نگردیدی و میترسم
ز شمع غیر باید کرد روشن خانهٔ خود را
هوش مصنوعی: در شبهای تنهاییام، چراغ من خاموش بود و نگرانم که شمع دیگری باید روشن شود تا خانهام را روشن کند.
نمیآرد مزاج عشوه تاب گرمی غیرت
مکن تکلیف بزم دیگران پروانهٔ خود را
هوش مصنوعی: عشق و محبت طبیعی است و نمیتواند بار سنگینی از غیرت و احساسات را تحمل کند. در واقع، در این فضا میتوان به بزم و خوشی دیگران توجه کرد و نباید خود را به سختی و مشقت بیفکنیم.
نه تدبیر علاجش میکنی نه فکر زنجیرش
دگر خوش سر به صحرا دادهای دیوانهٔ خود را
هوش مصنوعی: نه با تدبیر و چاره میتوانی او را بهبود بخشی و نه میتوانی درباره زنجیرش فکر کنی؛ تو فقط دیوانهای که به دشت و بیابان رو کردهای و سر خود را به باد دادهای.
به عالم نیست بد مستی که سرخوش نیست از خونم
بیا یک دم درین می زن تو همپیمانهٔ خود را
هوش مصنوعی: در دنیا مستی وجود ندارد که خوشحال نباشد و از درد من بیخبر باشد. بیا یک بار در این مینوش، تو هم با دوستانت زهر مِی را بچش.
ملامت میشد فیّاض یاران را، همان بهتر
که خود گویی و هم خود بشنوی افسانهٔ خود را
هوش مصنوعی: نقد و سرزنش از جانب دیگران برای اهل فضل و بخشندگی، بهتر است که خودشان داستان زندگی و ویژگیهای خود را بگویند و آن را شنیده و درک کنند.