برگردان به زبان ساده
مرا دلی است ز درد فراق یار و دیار
تمام گریه حسرت تمام ناله زار
هوش مصنوعی: دل من از درد جدایی یار و زادگاهم به شدت رنج میبرد. تمام اشکهایم به خاطر حسرتی است که در دل دارم و تمام نالههایم ناشی از این اندوه است.
اگر به سیر چمن کم روم سبب آنست
که نیست ماتمیان را به بزم عشرت بار
هوش مصنوعی: اگر از دیدن چمنها کم میآیم، علت آن این است که در مراسم شادی و جشن، هیچ عزا و سوگنشینی وجود ندارد.
مرا که سینه ز داغ ستم گلستانست
چه لازمست کشیدن کرشمه گلزار
هوش مصنوعی: برای من که در دل از درد ستم داغ دارم، چه نیازی به لذتبردن از زیباییهای گلزار وجود دارد؟
هزار صحبت رنگینتر از می است مرا
چرا کشم ز پی باده دردسر ز خمار
هوش مصنوعی: هزار داستان زیبا و جذاب از شراب برایم وجود دارد، پس چرا باید برای رسیدن به شراب، خودم را در دردسر و مشکلات غرق کنم؟
زمانه از پی پامال کردنم پرورد
که نیست این گل پژمرده قابل دستار
هوش مصنوعی: زمانه به گونهای پرورش داده که گویی هدفش از بین بردن من بوده، اما این گل پژمرده اصلاً قابل ستایش و تقدیر نیست.
ز سینه شعلهفشان خیزد آه من که مدام
نفس ز کوره حداد جوشد آتشوار
هوش مصنوعی: از دل من گریهای بلند و سوزان برمیخیزد، چرا که همواره نفس من مانند کورهای داغ، شعلهور و آتشین است.
سرم ز مغز تهی، همچو کاسه تنبور
نفس ولیک پر از خون ناله چون رگ تار
هوش مصنوعی: سر من خالی از فکر و اندیشه است، مانند کاسه تنبور که هیچ محتویتی ندارد. اما با این حال، درونم پر از عواطف و درد است که مانند رگهای تاریک و نالهکنان جاری میشود.
به غیر طفل سرشگم نه هیچکس که مرا
غبار هجر دمی پاک سازد از رخسار
هوش مصنوعی: غیر از بچهای که در دایرهی تربیت و بیخبری است، هیچ کسی نیست که بتواند غبار جدایی را از چهرهام پاک کند.
نباشد این همه باران که پیش دیده من
عرق ز چهره خجلت فشاند ابر بهار
هوش مصنوعی: این همه باران نمیتواند باعث شود که من از خجالت، عرق بریزم. ابر بهار نمیتواند به اندازهی احساس من باشد.
چه منت از مه و خورشید میکشم که بس است
فروغ گوهر اشکم، چراغ در شب تار
هوش مصنوعی: من چه نیازی به درخشش ماه و خورشید دارم، زمانی که نور اشکهای من، مانند چراغی در شب تاریک، روشنیبخش است.
میان فوج بلا آنچنان گداختهام
که قطر دایرة درد شد تنم ناچار
هوش مصنوعی: در میان انبوه مشکلات و سختیها آنقدر دچار درد و رنج شدهام که دیگر نمیتوانم تحمل کنم و احساس میکنم که درد و رنج به تمام وجودم نفوذ کرده است.
چرا برای غم انگشتری ز زر نکنم؟
تنم که زرد و ضعیف و دوتاست از غم یار
هوش مصنوعی: چرا انگشتری از طلا برای غم خود نداشته باشم؟ وقتی که بدنم از درد و غم عشق او زرد و ضعیف شده است.
دلم چو کوه به خود از نشاط غم بالید
اگرچه بار غمم جسم کرد زار و نزار
هوش مصنوعی: دل من از شدت شادی و غم مانند کوه بزرگ شد، هرچند باری که بر دوشم بود، جسمم را خسته و نزار کرد.
به روی بسترم از بسکه استخوان شکند
مدام ناله ز پهلو کنم چو موسیقار
هوش مصنوعی: در بستر خواب، به خاطر درد استخوانهایم مدام ناله میکنم و این نالهها شبیه نالههای یک موسیقیدان است.
به دفع فلسفیان گو کلامیان بکنند
جواز خرق فلک را ز آهم استفسار
هوش مصنوعی: به کسانی که به بحثهای فلسفی مشغولند بگوید که اهل کلام در مورد اجازه شکستن مرزهای آسمان از صدای آه من سؤال میکنند.
ز بس که خوی به هجران شده مرا ترسم
که آرزو نشود دیده را دگر دیدار
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه به دوری محبوب عادت کردهام، میترسم که دیگر نتوانم چشمانتظار دیدار او باشم.
فلک ز گردش خود باز استد ار شاید
کنون که کرد جدایی میانه من و یار
هوش مصنوعی: آسمان از چرخش خود دست برداشته است، شاید اکنون که جدایی بین من و محبوبم پیش آمده.
به شکوه فلکم گر زبان گشاده شود
سخن ببایدم از سر گرفت دیگر بار
هوش مصنوعی: اگر ستارههای آسمان زبان به سخن بگشایند، باید دوباره از ابتدا به ذکر سخنانی بنشینم.