برگردان به زبان ساده
ای رقیب آندم که بر کف تیغ بیدادش دهی
از من سرگشته بهر امتحان یادش دهی
هوش مصنوعی: ای رقیب، زمانی که تو بر لبه تیغ ظلم او را قرار میدهی، مرا که سرگشتهام، برای امتحان به یاد او میآوری.
شکل شیرین را نکو آراستی آه ای قضا
گر بدین صورت خرامی سوی فرهادش دهی
هوش مصنوعی: ای قسمتی از سرنوشت که به زیبایی و دلربایی ظاهر او توجه کردی، اگر این چهره زیبا را به سمت فرهاد (شخصی عاشقپیشه) بفرستی، او میتواند از عشق و زیباییاش شگفتزده شود.
هر زمان از خیل خوبان فتنه یی سازی سوار
وز جفا سر در پی دلهای ناشادش دهی
هوش مصنوعی: هر بار که به دنیا و زیباییها چشم میدوزی، شور و شوقی بهوجود میآوری و با رفتار نادرستت، دلهای بینوا را بیشتر آزرده میکنی.
چون قدش در جلوه کی باشد اگر زاب حیات
صورتی سازی و زیب سر و آزادش دهی
هوش مصنوعی: اگر بخواهی زیبایی و جذابیت کسی را بشناسی، باید به ظاهر و ویژگیهای آن توجه کنی. مانند این که اگر به او آزادی و زیبایی بدهی، چه جلوهای پیدا خواهد کرد.
اشک من کز مقدم او دور ماند ای باغبان
سر بپای ارغوان و سرو و شمشادش دهی
هوش مصنوعی: ای باغبان، اشک من به خاطر دوری از محبوبم و یاد او، بر زمین میریزد. امیدوارم که برای گلهای ارغوان و سرو و شمشاد او، سرسختی و نگهداری بیشتری را از تو ببینم.
جمع کردم غنچه ی دل را ولی ترسم که باز
دامن افشان بگذری ای سرو و بر بادش دهی
هوش مصنوعی: دل من را جمع کردهام و به آن زیباییها و محبتها پرداختهام، اما نگرانم که تو، ای سرو زیبا، ناگهان از کنارم بگذری و همه آن احساسات را بر باد دهی.
بر سر کوی ملامت خانه می سازد دلم
وای اگر سنگ جفایی بهر بنیادش دهی
هوش مصنوعی: دل من در جایی که ملامت و سرزنش وجود دارد، دلبسته میشود و اگر کسی سنگی به دردسر و رنجی برای آن بیفکند، وضعیت بدی پیش خواهد آمد.
داد می خواهد دل آزرده ای سلطان حسن
وه چه باشد کز سر لطف و کرم دادش دهی
هوش مصنوعی: دل آزردهای که مورد بیمهری قرار گرفته، فریاد طلب دارد. ای سلطان حسن! چه چیزی میتواند بهتر از آن باشد که از روی لطف و بزرگواری، به او کمک کنی و دادش را بدهی؟
گر در آیی در خیال زاهد خلوت نشین
رخنه در دینش کنی تشویش اورادش دهی
هوش مصنوعی: اگر به ذهن یک زاهد گوشهنشین وارد شوی، آرامش او را بر هم میزنی و تأثیر منفی به افکار و عباداتش میگذاری.
مرشد عشق ای فغانی چون شدی کاش از کرم
دستگیر او شوی یک نکته ارشادش دهی
هوش مصنوعی: ای مرشد عشق، چطور شد که صدایت را بلند کردی؟ کاش با لطف خود کمکی به او کنی و یک نکتهای برای ارشاد او بگویی.