برگردان به زبان ساده
جانا، ز منت ملال تا کی؟
مولای توام، دلال تا کی؟
هوش مصنوعی: عزیزم، تا کی باید از غم مهر و محبت تو رنج ببرم؟ تو مایهی امید و عنایت من هستی، پس تا کی باید در انتظار تو بمانم؟
از حسن تو بازمانده تا چند؟
بر صبر من احتمال تا کی؟
هوش مصنوعی: تا کی باید بر زیبایی تو دل خوش باشم و صبر کنم؟ چه مدت دیگر باید منتظر بمانم؟
بردار ز رخ نقاب یکبار
در پرده چنان جمال تا کی؟
هوش مصنوعی: به چهرهات از نقاب بیرون بیاور و زیباییات را یک بار در پرده به نمایش بگذار، تا کی میخواهی این زیبایی را پنهان کنی؟
از پرتو آفتاب رویت
چون سایه مرا زوال تا کی؟
هوش مصنوعی: چقدر طول میکشد که من تحت تأثیر زیبایی تو از بین بروم؟
یکباره ز من ملول گشتی
از عاشق خود ملال تا کی؟
هوش مصنوعی: به یک باره از من دلتنگ و خسته شدی، از عاشق خود چه زمانی میخواهی دلگیری؟
بی وصل تو در هوای مهرت
چون ذره مرا مجال تا کی؟
هوش مصنوعی: من بدون دسترسی به عشق تو در هوای محبتت مثل یک ذره هستم و نمیدانم تا کی میتوانم این حالت را تحمل کنم.
خورشید رخا، به من نظر کن
از ذره نهان جمال تا کی؟
هوش مصنوعی: ای خورشید زیبا، به من نگاه کن؛ تا کی باید در خفا و دور از جمال تو باشم؟
در لعل تو آب زندگانی
من تشنهٔ آن زلال تا کی؟
هوش مصنوعی: من به شفافیت و زیبایی تو مانند آب زندگی نیاز دارم و بینهایت به دنبال آن صفای دل هستم. تا کی باید انتظار بکشم؟
وصل خوش تو حرام تا چند ؟
خون دل من حلال تا کی ؟
هوش مصنوعی: چقدر میتوانم برای درک وصالت انتظار بکشم در حالی که درد و رنج من بیپایان است؟
فریاد من از تو چند باشد؟
بیداد تو ماه و سال تا کی؟
هوش مصنوعی: فریاد من از تو چه فایدهای دارد؟ ظلمت تو برای چه مدت ادامه خواهد داشت؟
از دست تو پایمال گشتم
آخر ز تو گوشمال تا کی؟
هوش مصنوعی: در نهایت از رفتار تو آسیب دیدم و تحت فشار قرار گرفتم. تا کی باید این وضعیت را تحمل کنم؟
ای دوست، به کام دشمنان باز
کام دل بدسگال تا کی؟
هوش مصنوعی: ای دوست، تا کی باید به دشمنان اجازه دهیم که شاد شوند و دل ما را در رنج نگه دارند؟
دل خون شده، جان به لب رسیده
از حسرت آن جمال تا کی؟
هوش مصنوعی: دل به شدت غمگین و خونین شده و جان در آستانه از دست رفتن است به خاطر حسرت زیبایی آن چهره، اما این وضعیت تا کی ادامه خواهد داشت؟
با دل به عتاب دوش گفتم:
کایدل، پی هر خیال تا کی؟
هوش مصنوعی: با دل خود به کاوش در افکار و خیالاتم پرداختم و از خود پرسیدم: تا چه زمانی باید برای هر تصوری نگرانی و عذاب بکشیم؟
اندیشهٔ وصل یار بگذار
سرگشته پی محال تا کی؟
هوش مصنوعی: بهتر است دیگر دربارهٔ وصل شدن به معشوق خیال بافی نکنیم و از سرگردانی در این آرزوهای غیرممکن دست برداریم.
در پرتو آفتاب حسنش
ای ذره تو را مجال تا کی؟
هوش مصنوعی: ای ذره، در نور آفتاب زیبایی او چقدر میخواهی منتظر بمانی؟
آشفتهٔ روی خوب تا چند؟
دیوانهٔ زلف و خال تا کی؟
هوش مصنوعی: زیبایی چهرهٔ تو تا چه زمانی میتواند من را به هم بریزد؟ دیوانگی به خاطر موها و خال تو تا کی ادامه خواهد داشت؟
از مهر رخ جهان فروزش
ای سایه، تو را زوال تا کی؟
هوش مصنوعی: ای سایه، نور محبت تو روشنایی بخش جهان است، اما آیا تا کی باید منتظر زوال تو باشیم؟
از حلقهٔ زلف هر نگاری
بر پای دلت عقال تا کی؟
هوش مصنوعی: چقدر باید به دلباختگی و اسارت در عشق ادامه داد، وقتی که زلف هر زیبایی به پای دل ما گره خورده است؟
در عشق خیال هر جمالی
پیوسته اسیر خال تا کی؟
هوش مصنوعی: در عشق، انسان همیشه به زیباییهای خاص و جزئیات جذاب جذب میشود و مدام درگیر این جذابیتهاست. این وضعیت تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؟
بر بوی وصال عمر بگذشت
آخر طلب محال تا کی؟
هوش مصنوعی: با بوی دیدار، عمر به سر رسید و تلاش برای رسیدن به آن عشق غیرممکن چه زمانی ادامه خواهد داشت؟
در وصل تو را چو نیست طالع
از دفتر هجر فال تا کی؟
هوش مصنوعی: وقتی در کنار تو هستم و خوب و خوشحالم، از جدایی و غم دوری تو چه فایدهای دارد؟ تا کی باید این کلافگی و نگرانی را تحمل کنم؟
نادیده رخش به خواب یکشب
ای خفته درین خیال تا کی؟
هوش مصنوعی: ای خوابیده در این اندیشه، تا کی خیال زیبایی او را در خواب ببینی؟
هر شب منم و خیال جانان
من دانم و او و قال تا کی؟
هوش مصنوعی: هر شب در کنار یاد معشوقم هستم و میدانم که او هم هست و میپرسم تا کی باید اینگونه باشد؟
دل گفت که: حال من چه پرسی؟
از شیفتگان سال تا کی؟
هوش مصنوعی: دل گفت: حال من را نپرس، چون حال من مثل شیفتگانی است که سالهاست در عشق غرق شدهاند و در انتظار نمیدانند تا چه زمانی باید منتظر بمانند.
من دانم و عشق، چند گویی؟
با بیخبران جدال تا کی؟
هوش مصنوعی: من میدانم که عشق چیست، حالا چه نیازی به توضیح بیشتر است؟ تا کی باید با کسانی که هیچ نمیدانند، بحث و جدل کنم؟
دم در کش و خون گری، عراقی
فریاد چه؟ قیل و قال تا کی؟
هوش مصنوعی: در لحظهای که به نفس زدن میروی، دل خود را خالی کن و بگذار اشکهایت بریزند. چرا باید به حرفها و جنجالها اهمیت بدهی؟ تا کی باید به این مسائل توجه کنیم؟