برگردان به زبان ساده
وزینسوی سالار فیروز روز
دلاور امیر بداندیش سوز
هوش مصنوعی: از سوی دیگر، سالار پیروزی، روزی را به یاد میآورد که دلاوری به نام امیر، دچار اندیشههای نادرست شده بود.
به خیر پرستنده اندر نهفت
مر آن نغز انگشتری داد و گفت
هوش مصنوعی: پرستنده به طرز پنهانی سنگ قیمتی را به او داد و گفت که این، انگشتری زیبا است.
که ای نامجو بنده ی پاکخوی
برو سوی اسحق اشعث بگوی
هوش مصنوعی: ای کسی که به دنبال نام نیکو هستی و انسان شایستهای هستی، برو به سمت اسحق اشعث و پیامت را به او برسان.
که مندیش دیگر تو را مژده باد
امیرت ببخشید و زنهار داد
هوش مصنوعی: نگران نباش، دیگر خبری از وعده و بشارت برای تو نیست و به تو هشدار میدهم که از این موضوع آگاه باش.
نشانی بیاورده ام همرها
مراین نغز خاتم زعبداللها
هوش مصنوعی: من نشانی از مراد و هدف آوردهام که همان خاتم زیبای عبیدالله است.
بیا تا امیرت به تشریف بر
بیاراید اندیشه در دل مبر
هوش مصنوعی: بیایید تا محبوب شما با تمام ابهت و بزرگی خود را نشان دهد. در دل خود هیچ اندیشه و تردیدی را جا ندهید.
به دستان چو آسوده دل کردی اش
وزان پس که همره بیاوردی اش
هوش مصنوعی: اگر دل را آرام کنی و دستهایت را رها کنی، آنگاه خواهد آمد که همراه تو باشد.
بیا و به من بازگو زو خبر
که گویم چه می کن بدان بد گهر
هوش مصنوعی: بیا و از او به من بگو چه میگذرد، تا من هم برایت بگویم چه کار کردهام.
برون رفت خیر و به دستان و بند
کشاندش سوی پیشگاه بلند
هوش مصنوعی: خیر از نقص و بدی خارج شد و به دستانش کشید و او را به سوی مقام والایی هدایت کرد.
چو چشم ستمگستر کژ نهاد
به درگاه سالار کشور فتاد
هوش مصنوعی: وقتی که چشمان ظالم به طور نادرست به سمت درگاه پادشاه سرزمین افتاد.
بزد پنجه بر دامن خیر و گفت
کت از من یکی راز باید شنفت
هوش مصنوعی: به سمت خیر رفت و گفت که از من یکی راز مهمی باید شنیده شود.
من از خشم مختار ترسانمی
ز بد کاری خود هراسانمی
هوش مصنوعی: من از خشم مختار، نگران و ترسانم و به خاطر کار بدی که کردهام، مضطربم.
به درگه درونم یکی بازدار
برو سوی سالار فرخ تبار
هوش مصنوعی: به دل خودم کسی را بخوان که به سوی سروری نیکو نژاد برود.
بدو بازگو کای امیر سترگ
جهانجوی فرزانه خوی بزرگ
هوش مصنوعی: به او بگو، ای امیر بزرگ و جهانگرد، که تو با خرد و کاردانی خود برتری و عظمت داری.
ببخشای اسحق بیچاره را
بلاکش گرفتار آواره را
هوش مصنوعی: ببخشید که اسحاق با مشکلات و دردسرهایش درگیر است و به خاطر این وضعیت ناامید و سرگردان شده است.
گرم میر کشور دهد زینهار
ز دینار بخشم تو را ده هزار
هوش مصنوعی: اگر سردار کشور دقت کند، به او هشدار میدهم که در مقابل ده هزار دینار، من از دین خود میگذرم.
دمان رفت خیر و به مختار گفت
که ای در بزرگی بی انباز و جفت
هوش مصنوعی: دمان رفت و به مختار گفت: ای بزرگوار، تو در مقام و مرتبت خود تنها و بیهمدمی.
نشسته به درگاه آسیمه سار
ستم پیشه اسحق بد روزگار
هوش مصنوعی: در کنار در، فردی پریشان و از خود بیخود نشسته است که در زندگی خود با سختیها و ظلمهای زیادی مواجه شده است.
کنون چیست فرمان و رای امیر
که دشمن فکن باد و بدخواه گیر
هوش مصنوعی: اکنون چه دستوری و نظری از امیر وجود دارد که با آن دشمن را به باد بیندازیم و بدخواهان را گرفتار کنیم؟
بدو گفت مختار کای پاکرای
بپرداز ازو با دم تیغ جای
هوش مصنوعی: مختار به او گفت: ای پاکسرشت، با تیغ و شمشیر کنار بکش و از این وضعیت رهایی یاب.
بیفکن سر پر غرور از تنش
مرا شادمانی ده از کشتنش
هوش مصنوعی: از خودخواهی و تکبر فاصله بگیر و به من شادی ببخش، حتی اگر این کار به قیمت از بین رفتن خودت تمام شود.
چو خیر این نیوشدی برداشت گام
سوی دشمن سبط خیرالانام
هوش مصنوعی: وقتی خیر و نیکی را درک کردی، قدم به سوی دشمنان که سبط بهترین مخلوق است، برمیداری.
چو آمد سبک برشکیب آستین
پی کشتن مرد ناپاک دین
هوش مصنوعی: زمانی که بیصبرانه و بیحوصله به کار و اقدام میپردازد، به منظور نابودی شخصی که دین ناپاکی دارد، آماده میشود.
ستمگر بدوگفت: سالار راد
بگو راست با من چه فرمانت داد
هوش مصنوعی: ستمگر به او گفت: ای فرمانده دلاور، راست بگو ببینم، چه دستوری به تو دادهاند؟
از اینسان که تو برزنی آستین
گمانم به خونم بشویی زمین
هوش مصنوعی: به نظر میرسد تو به قدری با قدرت و شدت به من حمله میکنی که گویی میخواهی آستینت را در خون من بشویی و زمین را غرق در آن کنی.
بدو خیر گفت: ای پلید شریر
مر این مژده کاوردم از من بگیر
هوش مصنوعی: او به او گفت: ای انسان شرور و ناپاک، دیگر این خبر خوش را از من بگیر.
بگفت این و تیغ از میان برکشید
بزد راست اندر میان پلید
هوش مصنوعی: او این جمله را گفت و سپس تیغ را از میان برداشت و به طور مستقیم به قلب پلید ضربه زد.
وزان پس سر از پیکرش دور کرد
جهان را زسوگش پر از سور کرد
هوش مصنوعی: پس از آن، سر او را از بدنش جدا کردند و به همین دلیل جهان را از غم و اندوهش پر از شادی کردند.
بیفروخت پس آتشی همچو کوه
که از تابش آن جهان شد ستوه
هوش مصنوعی: پس آتش بزرگی همانند کوه به وجود آورد که تابش آن باعث شد تا جهان به زحمت بیفتد.
تو دوزخی را در آتش افکند
بن و بیخش از روی گیتی بکند
هوش مصنوعی: تو کسی را که دوزخی است، در آتش میسوزانی و ریشه و اساس او را از روی زمین میکنی.
بریده سرخصم را زی امیر
بیاورد و بنهاد پیش سریر
هوش مصنوعی: سر دشمن را بریده آوردند و در مقابل تخت امیر قرار دادند.
امیر آن سر بیخرد را چو دید
بخندید و چون گل زهم بشکفید
هوش مصنوعی: امیر وقتی آن بیخود را دید، خندهاش گرفت و مانند گلی که از هم در میآید، شکفت.
دراین بد که عبداله سرفراز
زخرماستان سویش آمد فراز
هوش مصنوعی: در این وضعیت، عبدالله با شکوه و عظمت از سرزمین خرما به سمت او روانه شد.
ببوسید پیش سریر امیر
بدو گفت کای سرور بی نظیر
هوش مصنوعی: دوست نزد امیر نشست و سر او را بوسید و به او گفت: ای سرور بینظیر!
به خرماستان در تنی کینه خواه
ندیدم سبک بار گشتم ز راه
هوش مصنوعی: در خرمازار، کینهای را نیافتم و به همین خاطر از مسیر خود سبکبار و آزاد شدم.
بدو پاسخ آورد کشور فروز
که ای پر هنر مرد پیروز روز
هوش مصنوعی: او به او پاسخ داد که ای انسان با هنر و پیروز در روز، سرزمین روشن و پررونق است.
بیامد به دستم یک اهرمن
که بد دشمن شاه و بدخواه من
هوش مصنوعی: یک شیطان به دست من آمد که دشمن پادشاه و مخالف من بود.
نکردم من از کشتن او دریغ
سرش را ز تن بر گرفتم به تیغ
هوش مصنوعی: من از کشتن او هیچ دریغ نکردم و با تیغ سرش را از تن جدا کردم.
به شادی یکی مجلس آراستم
وزو کیفر کربلا خواستم
هوش مصنوعی: برای شادی کسی جشنی برگزار کردم و از او خواستم که مرا از عذاب کربلا نجات دهد.
کنون بنگر ای پر دل شیر گیر
بریده سرش را به پیش سریر
هوش مصنوعی: اکنون نگاه کن ای دلیر، شیر قوی را که سر بریدهاش را در مقابل تخت قرار دادهاند.
هنرمند یال دلیری فراخت
سر بی خرد را بدید و شناخت
هوش مصنوعی: هنرمند بر شجاعت و قدرتی که در دل افراد نادان وجود دارد، آگاه شد و آن را درک کرد.
چو گل از نسیم صبا بر شکفت
ببوسید خاک و به مختار گفت
هوش مصنوعی: مانند گلی که از نسیم صبحگاهی شکفته میشود، به زمین بوسه میزند و با اشتیاق کلامی را به مختار میگوید.
که احسنت ای میر با دین و داد
درود جهان آفرین برتو باد
هوش مصنوعی: سلام بر تو ای سردار با ایمان و دادگر، درود بر تو که آفریدگار جهان تو را مورد ستایش قرار میدهد.
ز کردار تو شد دلم شاد خوار
رخم گشت بشکفته همچون بهار
هوش مصنوعی: از عمل تو دل من شاد و خوشحال شد و چهرهام همچون بهار باز و گلافشان گردید.
بگفت این و آن مرد فرخ نهاد
به کاشانه ی خویشتن پا نهاد
هوش مصنوعی: او گفت و اینکار را کرد و مرد خوشبخت به خانه خودش قدم گذاشت.
همان خواهر دشمن پر نفاق
که بد جفت او داد در دم طلاق
هوش مصنوعی: این متن به شخصیت یکی از خواهران اشاره دارد که به اندازه کافی بیاعتماد و ناپایدار است و در شرایط سخت، به جای کمک به برادرش، به دشمنی میپردازد. به عبارتی، او دشمنی است که در موقعیتی سخت و بحرانی، در لحظهای که باید حامی باشد، خیانت میکند.
فری از رسول امینش رساد
درود از جهان آفرینش رساد
هوش مصنوعی: پیام فرستادهای از طرف پیامبر امانتدار رسید که درود و سلام از جانب خالق عالم به او رسیده است.