شمارهٔ ١١٣
ابن یمین
»
دیوان اشعار
»
قطعات
»
شمارهٔ ١١٣
دی مرا گفت محترم یاری
که دلم هیچ راز ازو ننهفت
که بگلزار طبع وقادت
در بهار سخن چه غنچه شکفت
نوک الماس فکر ثاقب تو
گوهر نظم در مدیح که سفت
گفتم اکنون بمدح و هجو کسی
نشود فکر با ضمیرم جفت
ز آنکه مرد دروغ نیست رهی
وندرین عهد راست نتوان گفت
شمارهٔ ١١٢: دی شنیدم که ابلهی میگفت
شمارهٔ ١١۴: دیدم آنکس را که باز همتش
اطلاعات
وزن:
فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری:
قطعه
منبع اولیه:
ویکیدرج
تعداد ابیات:
5
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
دی مرا گفت محترم یاری
که دلم هیچ راز ازو ننهفت
هوش مصنوعی: دوستی که به من به عنوان یک دوست محترم مینگرد، به من گفت که دلم هیچ رازی از او پنهان نکرده است.
که بگلزار طبع وقادت
در بهار سخن چه غنچه شکفت
هوش مصنوعی: در باغ ادبیات و خلاقیت شما، در فصل بهار سخن، چه زیباییها و افکار تازهای جوانه زده است.
نوک الماس فکر ثاقب تو
گوهر نظم در مدیح که سفت
هوش مصنوعی: فکر روشنت همچون نوک الماس است و در مدح و ستایش، به مانند دُرّ ارزشمندی میدرخشد.
گفتم اکنون بمدح و هجو کسی
نشود فکر با ضمیرم جفت
هوش مصنوعی: گفتم در حال حاضر نه به ستایش کسی میپردازم و نه به عیبجویی از او؛ زیرا در ذهنم هیچ یک از این دو احساس وجود ندارد.
ز آنکه مرد دروغ نیست رهی
وندرین عهد راست نتوان گفت
هوش مصنوعی: به این دلیل که در این زمان، مرد راستگویی وجود ندارد، نمیتوان در این دوران درباره صداقت صحبت کرد.