برگردان به زبان ساده
دم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخ
که بهگرمیی نشد آشنا سر واعظ از زدن زنخ
هوش مصنوعی: دم سرد در پیش خود نشاندهنده یخزدگی و سردی روح است، و این در حالی است که دماغ سرد و فسرده نمیتواند به گرمایی familiar (آشنا) برسد. در نهایت، صدای واعظ هنوز هم به پرده نازکی از شک و تردید آغشته است.
شده خلقی آینه دار دین به غرور فطرت عیب بین
سر و برگ دیدهوریست اینکه ز خال می شمرند رخ
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم به خاطر غرور و خودپسندی، به عیبهای یکدیگر توجه میکنند و حتی زیباییها را نادیده میگیرند. این افراد به جای دیدن خوبیها و ویژگیهای مثبت یکدیگر، بیشتر بر روی نواقص و کاستیها تمرکز میکنند. در واقع، آنچه خود میبینند، به نوعی از تعصب و خودرأیی ناشی میشود.
به تسلی دل بیصفا نبری زموعظه ماجرا
که ز آب سیل گزک دود به سر جراحت پر وسخ
هوش مصنوعی: برای دل غمگین و بیصبر خود تسکینی نجو، چرا که افسوس و دردها مانند سیل و دود بر زخمهای قلب آدمی میافزاید.
چه سبب شد آینهٔ طلب که دمید این همه تاب و تب
که پر است از طرب و تعب سر مور تا به پر ملخ
هوش مصنوعی: چه چیزی باعث شد که آینهی جستجو به این شدت سرشار از شور و شوق شود، در حالی که پر از شادی و پشیمانی است، از زندگی یک مور تا پرواز ملخ؟
ز فسون عالم عنکبوت املتکشیده به دام و بس
نفسی دو خیمهٔ ناز زن به طناب پوچ گسته نخ
هوش مصنوعی: از جادو و فریب دنیای تاریک، تو در دام افتادهای و تنها نفس تو دو خیمهی نرم و لطیف را با یک رشتهی توخالی نگه داشته است.
ز قضا چه مژده شنیدهای که سرت به فتنه کشیدهای
به جنون اگر نتنیدهای رگ گردن توکهکرده شخ
هوش مصنوعی: چه خبر خوشی را شنیدهای که گرفتار این فتنه شدهای؟ اگر به دیوانگی نیفتادهای، پس چرا رگ گردنت اینقدر به شدت بیرون زده است؟
به کمند کلفت پیش و پس نتپی چو بیدل بیخبر
تو مقید نفسی و بس دگرت چه دام و کجاست فخ
هوش مصنوعی: به دام سنگین و سخت بیخبر از خود نلغزید. مانند کسی که دلش شکسته است، تو در قید و بند نفس خود هستی و بس؛ اما آن دیگران چه دامی دارند و کجا هستند؟