برگردان به زبان ساده
کردهام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا
با آن گریههای تلخ، سوزناک و از سر جنون (سودا = دیوانگی و غم)،باز هم با خدا (یا با حقیقت، با سرنوشت) معامله کردهام (سودا = داد و ستد)،بهگونهای که هر قطره اشکم آنچنان سنگین و عظیم استکه گویی چون پتکی بر سرِ دریا میکوبد، نهفقط به دریا میریزد، بلکه آن را میلرزاند.
ساقیامشبچهجنون ریختبهپیمانهٔ هوش
که شکستم به دل از قلقل مینا، مینا
ساقی امشب چه دیوانگیای در جام ریخت که عقل از کف دادم،و دل من از صدای شیشهٔ شراب (می)، شکست.
محو اوگشتم و رازم به ملاء توفانکرد
هست حیرانی عاشق لبگویا،گویا
آنقدر محو تماشای جمال دوست شدم که فاش شدن رازم در جمع غوغایی به پا کرد،گو اینکه حیرانی عاشق، خودْ زبانی گویاست، حتی اگر چیزی نگوید.
داغ معماری اشکمکه به یک لغزیدن
عافیتها شد ازین آبله برپا، برپا
از شیوهٔ ریزش و تأثیر اشکم دچار حیرت و سوز درون شدهام؛چنانکه همین اشکِ ها باعث عافیت(درمان) زخمهایی (آبله) شده اند که روی پا پدید آمدهاند.(کاهش رنج و عذاب از دوری یار)
دردعشقم من و خلوتگه رازم وطن است
گشتهام اینقدر از نالهٔ رسوا، رسوا
من در رنج عشق میسوزم و خود را مانند تبعیدی در وطنِ رازهایم میبینمو نالهام بهقدری بلند و مستمر بوده که دیگر از شنیده شدن ناله هایم توسط دیگران شرم ندارم.
نذر آوارگی شوق هوایت دارم
مشت خاکیکه دهد طرح بهصحرا، صحرا
من در اشتیاق تو، آواره شدن را نذر کردهام،چون مشتی خاکم که با پراکندگیاش، صحرا پدید میآید.
دل آشفتهٔ ما را سر مویی دریاب
ای سرموی توسرکوب ختنها تنها
دل پریشان مرا حتی به اندازهی یک تار مو دریاب،ای کسی که همین یک موی تو، قدرتی دارد که دل همه زیبایان چین و ختن را خوار میکند.
دور انسان به میان دو قدح مشترک است
تا چه اقبالکند جام لدن یا دنیا
دور انسان (سرنوشت انسان) مانند گردش دست ساقی میان دو جام (دو قدح) است،باید دید که بخت چه چیزی در این جام میریزد: شراب معرفت (لَدُنّی) یا شراب دنیوی.
تا تقاضا به میان آمده، مطلب رفتهست
نیست غیر ازکف افسوس طلبها، لبها
تا خواستیم چیزی بخواهیم، آن چیز از دست رفته است،به دلیل قدر ندانستن فرصت های زندگی ، جز حسرت نصیبمان نشد.
بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده
کار امروزکن امروز، ز فردا، فردا
ای بیدل! سرمایه امروز را به خاطر وعدههای آینده و غمهای فردا تلف نکن،کاری که باید اکنون کرد را به فردا مسپار!