برگردان به زبان ساده
چه دهد تردد هرزهات ز حضور سیر و سفر بهکف
که به راه ما نگذشتهای قدمی ز آبله سر بهکف
هوش مصنوعی: چرا بیدلیل و بیهدف در رفت و آمد هستی؟ سفر و گردش به کجا میخواهد برود در حالی که تو هنوز قدمی در مسیر ما برنداشتهای و در این راه به زحمت نیفتادهای؟
دلت از هوس نزدودهای، ره معنیی نگشودهای
ز جنون سر به هوا مرو، چو سحاب دامن تر بهکف
هوش مصنوعی: اگر دل تو از خواستهها آزاد نیست و هنوز به رمز و راز زندگی پی نبردهای، پس با جنون و بیفکری به دنبال هر چیزی نرو. مانند ابری که دامنش تر است، از خود بیخود نشو و بیهدف نگرد.
ستم است میل طبیعتت به غبار عالم بیبقا
ز محیط تا قدحت رسد مشکن خمار نظر بهکف
هوش مصنوعی: طبیعت تو به دنیای ناپایدار و غبارآلود گرایش دارد؛ پس از محیط دور نشو و خمار و مستی خود را در جایی که به قد و قامتت بخورد، رها نکن.
ز غرور طاقت بییقین مفروش ما و من آنقدر
که رسی به عرصهٔ امتحان زگداز زهره جگر بهکف
هوش مصنوعی: از روی غرور و بیپایه بودن، خود را به سختی به میدان آزمون میزنیم، جوری که با تمام وجود، دل و جگر خود را به خطر میاندازیم.
کشد از مزاج تو تا به کی در فیض تهمت بستگی
زگشاد عقدهٔ دست و دل، به درآکلید سحر بهکف
هوش مصنوعی: تا کی باید در این حالتی که به تو نسبت داده شده، گرفتار بمانی؟ وقتی که مشکلات و گرههای درونت باز شود، آیا کلید سحر را در دستانت نخواهی داشت؟
تو بهشت نقد حقیقتی به امید نسیه الم مکش
بگذر ز عشرت مبهمی که رسد زمان دگر به کف
هوش مصنوعی: بهشت واقعی را اکنون در دست داری، بنابراین به امید چیزهای نامشخص و نسیه، خودت را در زحمت نینداز. از لذتهای نامشخص و زودگذر عبور کن، زیرا زمان دیگری خواهد آمد که واقعیات بهتری در دسترس خواهد بود.
نه مرا بضاعت و طاقتی نه تو را دماغ مروتی
ز نیاز پنبه در آستین چه برم به سنگ شرر به کف
هوش مصنوعی: من نه توانایی و قدرتی دارم و نه تو اهل فضیلت و جوانمردی هستی. از نیاز و احتیاج، چه میتوانم کنم؟ مثل اینکه پنبهای در آستینم، و با سوزن سنگی در دست دارم.
به غبار نم زده داشتم دو جهان ذخیرهٔ عافیت
چو سحر زدم به فضولیی که نه بال ماند و نه پر به کف
هوش مصنوعی: در حالتی از ناپایداری و بیپروایی، همهای داشتههایم را که برای زندگی راحت و آسوده جمع کرده بودم، به راحتی از دست دادم، انگار که در صبح با یک حرکت بیملاحظه، همه چیز را خراب کردم و دیگر هیچ چیزی برای پرواز کردن نداشتم.
به هزار گنج گهر کسی نخرد برات مسلمی
به حقیقت گل این چمن نرسیده خواجهٔ زر به کف
هوش مصنوعی: اگرچه کسی با هزاران گنج و ثروت، ممکن است بر روی یک مدرک یا اعتبار بیارزش سرمایهگذاری کند، اما در واقع ارزش واقعی و زیبایی، تنها در وجود گل این باغ نمایان میشود و صاحب زر و طلا به آن دست نیافته است.
نه به عزت آنهمه مایلم نه به جاه و رتبه مقابلم
صدف قناعت بیدلم ز دل شکستهگهر بهکف
هوش مصنوعی: من به خاطر مقام و جایگاه آنها علاقهای ندارم و به عظمت و احترام آنها نمیاندیشم. دل من با صدفی از قناعت پر شده است، که در آن الماسهایی از احساسات شکسته و غمگین زندگیام وجود دارد.