برگردان به زبان ساده
شنیدم، مگر زاهدی زرقکوش
دگر رند بیهوش پیمانهنوش
شنیدهام که روزی یک زاهد ریاکار و یک آدم میخواره.
برفتند با هم رهی بیخلاف
به خُم ریختند آب انگور صاف
با هم کار کردند و آب انگور در خم ریختند.
یکی سرکه میخواست، آن یک شراب
ببین تا فلک زد چه نقشی بر آب؟!
یکی میخواست سرکه بسازد و دیگری شراب؛ ببین تا تقدیر چه کرد!
خم سرکه شد بادهای نغز و خوش
خم باده شد سرکهای بس ترش
آن خمی که قرار بود سرکه شود، شراب ناب شد و آن خم که قرار بود شراب شود، سرکه قوی شد.
چو بودند در کار خود ناتمام
یکی سوخت پاک و یکی ماند خام
چون هر دو ناشی بودند یکی سوخت پاک و یکی ماند خام.