برگردان به زبان ساده
چو گفت این، بگفتش که ای رادمرد
نگر تا توانی مرا چاره کرد؟
هوش مصنوعی: وقتی او این را گفت، دیگری به او پاسخ داد: ای مرد شجاع، ببین آیا میتوانی برای من حلی پیدا کنی؟
چنین داد داننده وی را جواب
که ای برده عشق از رخت رنگ و آب
هوش مصنوعی: در اینجا، شخصی که دانایی و علم دارد به فردی که عاشق شده پاسخ میدهد. او به او میگوید که تو که تحت تاثیر عشق قرار گرفتهای، از زیبایی و جذابیت چهرهات رنگ و جلوهای خاص گرفتهای.
گر از درد خواهی روان رسته کرد
به نزدیک آن شو کت او بسته کرد
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از درد و رنج خود رهایی پیدا کنی، باید به نزد او بروی که در دل تو را بسته است.
ز گفتار او ورقه ازدیده خون
ببارید و بر خاک شد سرنگون
هوش مصنوعی: از سخنان او، برگهای از چشمم پر از اشک شد و بر زمین افتاد.
چو با هش بیامد از آن جایگاه
براند و سبک روی دادش براه
هوش مصنوعی: وقتی با صدای بلند و از آن مکان خارج شد، او را با شتاب به راه انداخت.
به روزی چنان بیست ره بیش و کم
گسستیش هوش و بریدیش دم
هوش مصنوعی: روزی در وضعیتی، بیست قدم جلو و عقب از خود بیخبر شد و تواناییاش را از دست داد.
چو از روی گلشاه حورا مثال
ز پیش دلش صف کشیدی خیال
هوش مصنوعی: وقتی که از زیبایی و رویاهای دلانگیز او صحبت میشود، تصاویری از زیباییهای باغ گلها در ذهن خطور میکند.
شدی لرز لرزان دل اندر برش
ز بالا به خاک آمدی پیکرش
هوش مصنوعی: دل تو به شدت ترسیده و لرزان است و این احساس از بالا به زمین آمده و بر پیکر تو اثر گذاشته است.
بدین حال رفتی دو منزل زمین
دل اندر کف عشق آن حور عین
هوش مصنوعی: در این وضعیت به سفر رفتی و دو مرحله را پشت سر گذاشتی، با عشق آن دختر زیبا که دل را در دست دارد.
هوا زی ز گلشه یکی یاد کرد
رخش گشت زرد و دمش گشت سرد
هوش مصنوعی: هوا به قدری زیبا و دلپذیر بود که یکی از گلها را یاد کرد. در نتیجه، چهرهاش تغییر کرد و رنگش زرد شد و احساسش سرد و بیرمق گشت.
ز مرکب فروگشت، آمد بزیر
بگفتا: به غم در بماندیم دیر!
هوش مصنوعی: از اسب پایین آمد و گفت: در غم ماندیم و زمان زیادی گذشت.
همی گشت بر خاک برسان مست
گرفته دل خویشتن را به دست
هوش مصنوعی: او در حال سیر و گردش بر روی زمین است و در حالت مستی، دل خود را به دست میگیرد و به خود میآورد.
گه آمد به هوش و گهی شد ز هوش
گهی پرخروش و گهی باخروش
هوش مصنوعی: گاهی به حال عادی برمیگردد و گاهی دچار افکار آشفته میشود؛ گاهی صدا و هیاهو دارد و گاهی در آرامش است.
سوی آن ره آمد ز بیجای اوی
که بد معدن آن بت مهرجوی
هوش مصنوعی: به سمت او آمدم، از جایی که هیچ نیست و او، معدن و منبع آن معشوقی است که محبتش را جستجو میکنم.
بنالید و گفت ای دلارام من
ز مهرت سیه گشت ایام من
هوش مصنوعی: به دل شکستگی و غم خود اشاره میکند و میگوید که به خاطر عشق تو روزگارم تیره و تار شده است.
دل خسته را ای گرانمایه ول
سوی خاک بردم ز مهر تو دل
هوش مصنوعی: دل خستهام را، ای که ارزش و مقام والایی داری، بخاطر محبت تو به خاک بردم.
به پایان شد این درد و پالود رنج
پس پشت کردم سرای سپنج
هوش مصنوعی: این درد و رنج به پایان رسید و من از آن گذشتم و حالا به دنبال آرامش هستم.
روانی که در محنت افتاده بود
بدان باز دادم که او داده بود
هوش مصنوعی: من به شخصی که در دچار مشکل و سختی شده بود، کمکی کردم که او قبلاً به من داده بود.
مرا برد زین گیتی ای دوست مهر
ز تو دور بادا بلای سپهر
هوش مصنوعی: دوست عزیز، مرا از این دنیای فانی دور کن و از عشق تو دوری و بلاهای آسمان را به دور بگذار.
کنون کز تو گم گشت نام رهی
بزی شادمان ای چو سروسهی
هوش مصنوعی: اکنون که از تو مسیرم گم شده، به شادی از زندگی لذت ببر ای مانند سرو زیبا.
مبادا کس ای لعبت دلفروز
چو من گم شده بخت و برگشته روز
هوش مصنوعی: مبادا کسی مثل من که بختش گم شده و روزگارش تغییر کرده، در دنیای تو پیدا شود.
بگفت این و کردش یکی شعر یاد
حدیث جهان، گفت، بادست باد!
هوش مصنوعی: او گفت که این را بگوید و بعد شعری را که یادآور حرفهای دنیا است، بیان کند. سپس به خود گفت که با دست باد میسازد!