برگردان به زبان ساده
بود شاهی را غلامی سیمبر
هم ادب از پای تا سر هم هنر
هوش مصنوعی: شاهی دارای غلامی با هنر و ادب بود که از سر تا پا به آداب و ارزشها آراسته بود.
چون بخندیدی لب گلرنگ او
گلشکر گشتی فراخ از تنگ او
هوش مصنوعی: وقتی لبخند زدی، لبهای زیبا و رنگین تو مانند گل سرخ شد و فضای تنگ را وسیعتر کرد.
ماه را خورشید رویش مایه داد
مهر را زلف سیاهش سایه داد
هوش مصنوعی: ماه درخشان و زیبا به خاطر چهرهی نورانی خورشید است و عشق و محبت به آن زلفهای سیاه و دلربایش گرما و سایه میبخشد.
دام مشکینش چوشست انداختی
جان بهای و دل ز دست انداختی
هوش مصنوعی: دام مشکینش چنان زیبا و دلنشین بود که جانم را برای آن فدای او کردم و در این راه دل را از دست دادم.
راستی از بس کژی کان شست بود
صیدش از هفتاد فرقت شست بود
هوش مصنوعی: راستش این است که به خاطر کجی و نادرستی، شکار او از میان هفتاد فرق و تیره، دشوار شده است.
ابروی او در کژی طاق آمده
راستی محراب عشاق آمده
هوش مصنوعی: ابروی او که به شکل کج درآمده، به نوعی نمایانگر راستایی و درستی عشقها شده است.
مردمی چشم او در جادوئی
ترک تازش در میان هندوئی
هوش مصنوعی: مردمی که به چشمان او خیره شدهاند، در جاذبه و سحر خاصش در میان مردم هندوستان حیرتزده شدهاند.
از میانش بود دل در هیچ و بس
وز دهانش روح در ضیق النفس
هوش مصنوعی: از میان او دل انسان در هیچ و پوچی قرار میگیرد و از دهان او، روح به شدت در تنگنا و فشار قرار میگیرد.
لعل او را وصف کردن راه نیست
زانکه کس از آب خضر آگاه نیست
هوش مصنوعی: توصیف و توصیف لعل (گوهر) او امکانپذیر نیست، زیرا هیچکس از خصوصیات و ماهیت آب خضر مطلع نیست.
این غلام دلربای جان فزای
پیش شاه خویش استادی بپای
هوش مصنوعی: این جوان زیبا و دلنشین، که جان را به شوق میآورد، در کنار پادشاه خود ایستاده است.
از قضا روزی مگر در پیش شاه
کرد بسیاری همی در خود نگاه
هوش مصنوعی: روزی اتفاقی پیش شاه، خیلیها در خودشان تأمل و فکر میکردند.
شاه حالی دشنهٔ زد بر دلش
جان بداد و آن جهان شد منزلش
هوش مصنوعی: شاه با دشنهای به دل خود زخم زد و جانش را رها کرد، و آن جهان برایش سرای جاویدان شد.
پس زفان در خشم او بگشاد شاه
گفت تا چندی کنی بر خود نگاه
هوش مصنوعی: سپس شاه در خشم خود زبان به سخن گشود و پرسید که تا کی میخواهی در برابر خودت تردید کنی؟
گه علم میبینی و بازوی خویش
گه نظاره میکنی بر موی خویش
هوش مصنوعی: گاهی به تواناییهای خود نگاهی میکنی و گاهی هم به زیباییهای خود توجه میکنی.
گه کنی در پا و در موزه نگاه
گه نهی از پیش و گاه از پس کلاه
هوش مصنوعی: گاه پا را درون موزه میکنی، گاه نیز از جلو یا پشت کلاه را برمیداری.
گه شوی مشغول در انگشتری
خودپرستی تو و یا خدمت گری
هوش مصنوعی: شاید در لحظهای مشغول خودپسندی و خودبرتربینی باشی، یا در حال خدمت به دیگران.
چون چنین تو عاشق خویش آمدی
بهر خدمت از چه در پیش آمدی
هوش مصنوعی: وقتی که تو به این اندازه به خودت عشق ورزیدی، پس چرا برای خدمت به دیگران، از قبل در اینجا حضور نداشتی؟
ترک خدمت گیر و خود را میپرست
بعدازین برخیز و با خود کن نشست
هوش مصنوعی: از خدمت دست بکش و به خود اهمیت بده، سپس بعد از این تصمیمگیری، با خودت نشستی داشته باش.
دعوی خدمت کنی با شهریار
خود ز عشق خویش باشی بی قرار
هوش مصنوعی: اگر بخواهی به پادشاه خود ادعای خدمت کنی، باید به خاطر عشق خود به او بیتاب و ناآرام باشی.
گرچه خود را سخت بخرد میکنی
در حقیقت خدمت خود میکنی
هوش مصنوعی: هرچند خود را انسان آگاه و باهوشی نشان میدهی، در واقع در حال کمک به خودت هستی.
من ز تو بر مینگیرم یک نظر
تو زخود دیدن نمیآئی بسر
هوش مصنوعی: من با یک نگاه تو از خودم فاصله میگیرم، اما تو هرگز به خودت نگاه نمیکنی.
مردم دیده چو خود بینی نکرد
جای خود جز دیده میبینی نکرد
هوش مصنوعی: اگر مردم را همانطور که هستند ببینی و فقط به خودت توجه کنی، نمیتوانی جایگاه واقعیات را درک کنی و فقط به ظاهر خودت تمرکز خواهی کرد.
کار نزدیکان خطر دارد بسی
چون تواند جست نزدیکی کسی
هوش مصنوعی: دوستداشتن و نزدیک شدن به کسانی که به ما نزدیکاند، همیشه با ریسکها و خطرهایی همراه است، زیرا این نزدیکی ممکن است عواقب ناخواستهای به دنبال داشته باشد.