برگردان به زبان ساده
گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی
این سخن شد فاش در هر مجلسی
آن گدای تهیدست عاشق ایاز شد؛ و این ماجرا در همهی محافل بر سر زبانها افتاد.
چون سواره گشتی اندر ره ایاس
میدویدی آن گدایِ حقشناس
هر وقت ایاز سوار بر اسب در راه میرفت، آن گدای حقشناس دواندوان پشت سرش میدوید.
چون به میدان آمدی آن مشکموی
رند هرگز ننگرستی جز بگوی
وقتی ایاز، آن زیباروی مشکموی، به میدان میآمد، آن گدای عاشق به چیزی جز او نگاه نمیکرد و چشم از گوی برنمیداشت.
آن سخن گفتند با محمود باز
کان گدایی گشت عاشق بر ایاز
مردم این ماجرا را برای محمود تعریف کردند و گفتند که آن گدا عاشق ایاز شده است.
روزِ دیگر چون به میدان شد غلام
میدوید آن رند در عشقی تمام
روز بعد، وقتی ایاز به میدان آمد، آن رندِ عاشق با تمام شور و شوق به دنبالش میدوید.
چشم در گویِ ایاز آورده بود
گوییای چون گوی، چوگان خورده بود
چشمش را به گوی ایاز دوخته بود؛ انگار خودش هم مثل یک گوی، ضربهی چوگان خورده و سرگشته شده بود.
کرد پنهان سویِ او سلطان نگاه
دید جانش چون جو و رویَش چو کاه
شاه، پنهانی نگاهی به او انداخت؛ دید مثل جو باریک و نحیف شده و چهرهاش مثل کاه زرد و رنگپریده است.
پشت چون چوگان و سرگردان چو گوی
میدوید از هر سویِ میدان چو گوی
پشتش خمیده، مثل چوگان، و خودش مثل گوی سرگشته و بیقرار بود؛ از این سوی میدان به آن سوی میدان مثل گوی چوگان میدوید.
خواندش محمود و گفتش ای گدا
خواستی همکاسگیِ پادشاه؟
محمود او را صدا زد و گفت: ای گدا! میخواستی با پادشاه همکاسه شوی؟
رند گفتش گر گدا میگوییام
عشقبازی را ز تو کمتر نیام
آن رند گفت: اگر مرا گدا میخوانی، در عشقبازی از تو چیزی کم ندارم.
عشق و اِفلاس است در همسایگی
هست این سرمایهٔ بیسرمایگی
عشق و فقر با هم همسایهاند؛ و همین، سرمایهٔ بیسرمایگی است.
عشق از اِفلاس میگیرد نمک
عشق مفلس را سزد بیهیچ شک
عشق از فقر نیرو میگیرد؛ بیتردید، عشق شایستهی دلِ درویش و بیچیز است.
تو جهان داری دلی افروخته
عشق را باید چو من دلسوخته
تو صاحب جهانی و با این همه، دلی افروخته داری؛ اما عشق، دلی سوخته میخواهد، مثل دل من.
سازِ وصل است اینچه تو داری و بس
صبر کن در دردِ هجران یک نفس
تو آنچه داری، وسیلهی رسیدن به وصلی است که آرزویش را داری؛ پس در درد فراق، کمی صبر کن.
وصل را چندین چه سازی کار و بار؟
هجر را گر مردِ عشقی پای دار
اینهمه خودت را سرگرمِ رسیدن و وصال نکن؛ اگر مردِ عشقی، دردِ دوری را هم تحمل کن.
شاه گفتش ای ز هستی بیخبر
جمله چون برگوی میداری نظر؟
شاه به او گفت: «ای کسی که از حقیقت هستی بیخبری، چرا تمام نگاهت را به این گوی دوختهای؟
گفت زیرا گو چو من سرگشته است
من چو او و او چو من آغشته است
گفت: برای اینکه این گوی، مثل من سرگشته است. من مثل او هستم و او مثل من؛ هر دو در یک حال و هوا غرق شدهایم.
قدرِ من او داند و من آنِ او
هر دو یک گوییم در چوگانِ او
او قدر مرا میداند و من قدر او را؛ هر دو یک گوی هستیم در چوگانِ او.
هر دو در سرگشتگی افتادهایم
بیسر و بیتن، به جان، اِستادهایم
هر دوی ما گرفتار سرگشتگی شدهایم؛ بیسر و بیپا، اما با تمام جان ایستادهایم.
او خبر دارد ز من، من هم ازو
باز میگوییم مُشتی غم ازو
او از حال من باخبر است و من هم از حال او؛ و هر دو از او جز مشتی غم و اندوه نصیبمان نشده است.
دولتیتر آمد از من گویِ راه
کَاسبِ او را نعل بوسد گاهگاه
در حقیقت، این گوی از من خوشبختتر است؛ چون او حداقل میتواند گاهی نعلِ اسبِ ایاز را ببوسد.
گرچه همچون گوی بیپا و سرم
لیک من از گوی محنتکش ترم
من هم مثل گوی، بیپا و بیسرم، اما از گوی، رنجکشیدهترم.
گوی بر تن زخم از چوگان خورد
وین گدایِ دلشده، بر جان خورد
گوی از چوگان زخم میخورد، اما من، که دلباختهام، زخم را بر جانم میخورم.
گوی گرچه زخم دارد بیقیاس
از پیِ او میدَوَد آخر ایاس
گوی، با همهی زخمهایی که میخورد، ایاز باز هم به دنبال او میدود.
من اگرچه زخم دارم بیش ازو
در پیَم بی او و من در پیش ازو
من اگرچه زخمهای بسیار بیشتری نسبت به گوی دارم، اما پشت سر او میدوم؛ او همیشه پیشاپیش من است و من به دنبالش.
گوی گَهگَه در حضور افتاده است
وین گدا پیوسته دور افتاده است
گوی گاهی به حضور ایاز میرسد، اما این گدای عاشق همیشه از او دور میماند.
آخر او را چون حضوری میرسد
از پیِ وصلش سُروری میرسد
سرانجام گوی گاهی به حضور او میرسد و از رسیدن به وصال، شادمان میشود؛
من نمییارم ز وصلش بوی بُرد
گوی وصلی یافت و از من گوی بُرد
اما من حتی جرئت ندارم بوی وصال او را هم احساس کنم. گوی به وصال میرسد و از این نظر از من پیشی گرفته است.
شهریارش گفت ای درویشِ من
دعویِ افلاس کردی پیشِ من
محمود به او گفت: ای درویش! تو پیش من ادعای فقر و بیچیزی کردی.
گر نمیگویی دروغ ای بینوا
مفلسیِّ خویش را داری گوا؟
اگر دروغ نمیگویی، ای بینوا، آیا چیزی داری که گواه فقر تو باشد؟
گفت تا جان میبُوَد مفلس نیام
مدّعیام، اهل این مجلس نیام
گفت: تا وقتی جان در بدن دارم، فقیر و بیچیز نیستم. پس تا آن زمان فقط ادعا میکنم و خود را شایستهی این مجلس نمیدانم.
لیک اگر در عشق گردم جانفشان
جان فشاندن هست مفلس را نشان
اما اگر روزی در عشق، جانم را فدا کنم، آن وقت جان فشاندن، نشانهی واقعی فقر و بیچیزی من خواهد بود.
در تو ای محمود کو معنیِّ عشق
جان فشان، ورنه مَکُن دعویِّ عشق
ای محمود! در تو کجاست آن معنای واقعی عشق؟ اگر عاشقی، جانت را فدا کن؛ وگرنه ادعای عشق نکن.
این بگفت و بود جانیش از جهان
داد جان بر رویِ جانان ناگهان
این را گفت و ناگهان جانش از جهان برآمد و در برابر روی جانان، جان باخت.
چون بداد آن رند جان بر خاکِ راه
شد جهان محمود را زان غم سیاه
وقتی آن رند، جان خود را در راه معشوق بر خاک میدان فدا کرد، از غم او جهان بر محمود تیره و تار شد.
گر به نزدیکِ تو جانبازیست خُرد
تو درآ تا خود ببینی دستبرد
اگر به نظر تو جان باختن در راه عشق، چیزی کوچک و کمارزش است، تو هم وارد این راه شو تا خودت ببینی که عشق چه کاری از انسان میکشد.
گر تُرا گویند یک ساعت درآی
تا تو زین ره بشنوی بانگِ درای
اگر به تو بگویند: «فقط یک ساعت وارد این راه شو»، بیا و وارد شو تا صدای زنگ این کاروان را بشنوی.
چون چنان بیپا و سر گردی مدام
کآنچه داری جمله در بازی تمام
وقتی چنان بیپا و سرگردان شوی که تمام هستی و داراییات در این بازی از دست برود،
چون درافتی، تا خبر باشد تُرا
عقل و جان زیر و زبر باشد تُرا
وقتی در این راه فرو بیفتی، آنوقت خودت خواهی فهمید؛ عقل و جانت زیر و رو خواهد شد.