برگردان به زبان ساده
گفت ایازِ خاص را محمود خواند
تاجدارش کرد و بر تختش نشاند
محمود، ایاز را که یار و محبوبش بود، صدا زد؛ تاج بر سرش گذاشت و او را بر تخت نشاند.
گفت شاهی دادمت، لشگر تُراست
پادشاهی کُن که این کشور تُراست
و به او گفت: پادشاهی را به تو سپردم؛ سپاه هم در اختیار توست. فرمانروایی کن، چون این کشور از آنِ توست.
آن همیخواهم که تو شاهی کنی
حلقه در گوشِ مه و ماهی کنی
من میخواهم که تو پادشاه باشی و همه را تحت فرمانروایی خود درآوری.
هرکه آن بشنود از خیل و سپاه
جمله را شد چشم از آن غیرت سیاه
وقتی لشکریان و سپاهیان شاه این سخن را شنیدند، از حسادت چشمهایشان تیره شد.
هر کسی میگفت شاهی با غلام
در جهان هرگز نکرد این احترام
هرکدام با خود میگفتند: پادشاهی در جهان، غلامی را به چنین مقام و احترامی رسانده است؟ اینچنین احترامی به یک غلام هرگز در دنیا دیده نشده است!
لیک آن ساعت ایازِ هوشیار
میگریست از کارِ سلطان زار زار
اما همان لحظه، ایازِ آگاه و هوشیار از این کار سلطان، زار زار گریه میکرد.
جمله گفتندش که تو دیوانهای
میندانی وز خِرَد بیگانهای
همه به او گفتند: دیوانه شدهای. عقل از سرت پریدهاست.
چون به سلطانی رسیدی ای غلام
چیست چندین گریه؟ بنشین شادکام
وقتی به مقام پادشاهی رسیدهای، چرا اینهمه گریه میکنی؟ بنشین و از خوشبختیات لذت ببر!
داد ایاز آن قوم را حالی جواب
گفت بس دورید از راهِ صواب
ایاز در پاسخ گفت: شما سخت از حقیقت دورید.
نیستی آگَه که شاهِ انجمن
دور میاندازدم از خویشتن
نمیدانید که شاهِ این جمع، با این کار میخواهد مرا از خودش دور کند.
میدهد مشغولیام تا من ز شاه
بازمانم دور، مشغولِ سپاه
فرمانروایی را به من داده تا من به کارهای حکومت و سپاه مشغول شوم و از خودِ شاه غافل بمانم.
گر به حکمِ من کُنَد ملکِ جهان
من نگردم غایب از وی یک زمان
حتی اگر تمام جهان را به فرمان من درآورد، من حتی یک لحظه هم از او غافل نمیشوم.
هرچه گوید، آن توانم کرد و بس
لیک ازو دوری نجویم یک نَفَس
هرچه او بگوید، من همان را انجام میدهم و بس؛ اما حاضر نیستم حتی یک نفس از او دور باشم.
من چه خواهم کرد ملک و کارِ او
ملکتِ من بس بُوَد دیدارِ او
من با پادشاهی و فرمانروایی او چه کار دارم؟ تمام پادشاهی من همین است که او را ببینم و در حضور او باشم.
گر تو مردِ طالبی و حقشناس
بندگی کردن درآموز از ایاس
اگر واقعاً مرد راهی و حقیقت را میشناسی، از ایاز بندگی کردن را یاد بگیر.
ای به روز و شب معطل مانده
همچنان بر گامِ اوّل مانده
ای کسی که روز و شب در غفلت و بیخبری ماندهای، هنوز همان قدم اول را هم برنداشتهای.
هر شبی از بهرِ تو ای بوالفضول
میکنند از اوجِ جبّاری نزول
هر شب، برای خاطر تو، آن یارانِ بلندمرتبه از مقام و شکوه خود فرود میآیند؛
تو ز جایِ خود چو مردی بیادب
برنگیری گام، نه روز و نه شب
اما تو، مثل آدمی بیادب، حتی یک قدم از جای خود برنمیداری و نه روز و نه شب به سویشان نمیروی.
آمدند از اوجِ عزّت پیش باز
تو ز پس رفتی و کردی احتراز
آنها از اوج عزت و بزرگی به سوی تو میآید، اما تو از آنها روی میگردانی و خودت را کنار میکشی.
ای دریغا نیستی تو مردِ این
با که بتوان گفت آخر دردِ این
افسوس که تو مردِ این راه نیستی! این درد را با چه کسی میتوان در میان گذاشت؟
تا بهشت و دوزخت در ره بُوَد
جانِ تو زین راز کی آگَه بُوَد؟
تا وقتی بهشت و دوزخ در پیش روی توست، روح و جانت از این راز آگاه نیست.
چون ازین هر دو برون آیی تمام
صبحِ این دولت برونت آید ز شام
اما وقتی از هر دوی اینها عبور کنی، وقتی نه به بهشت دل ببندی و نه از دوزخ بترسی، آنگاه صبحِ دولت و رستگاریات از دل شب طلوع خواهد کرد.
گلشنِ جنّت نه این اصحاب راست
زانکه عِلّیّون ذوی الالباب راست
گلستان بهشت برای اینگونه آدمهاست؛ زیرا جایگاه بلند و برترِ علیون، از آنِ خردمندان و صاحبدلان است.
تو چو مردان، این بدین دِه آن بدان
درگذر، نه دل بدین ده نه بدان
مثل مردان راه، از این و آن هر دو دست بشوی؛ نه دل به این دنیا ببند و نه به آن دنیا.
چون ز هر دو درگذشتی فرد تو
گر زنی باشی تو باشی مرد تو
وقتی از هر دو جهان بگذری و از هر دو دل بکنی، آنگاه به حقیقتِ خویش میرسی؛ اگرچه در ظاهر زن باشی، در حقیقت مردِ راه خواهی بود.