برگردان به زبان ساده
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
چنان در خود غرق شدم که گم گشتم؛ همچون قطرهای که در دریا گم و غرق شود.
سایهای بودم از اول بر زمین افتاده خوار
راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
پیش از این سایهای بود که بیارزش بر زمین افتاده بود بهمحض آنکه خورشید پیدا شد ناپدید شدم. (راست در اینجا قید است یعنی بهمحض آنکه، در همان آن)
زآمدن بس بینشانم وز شدن بس بیخبر
گوییا یکدم برآمد کامدم من یا شدم
از آمدن چیزی نمیدانم و از شدن هم بیخبر هستم گویی آمدن و رفتن من، یک نفس بیش نبود.
میمپرس از من سخن زیرا که چون پروانهای
در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم
از من و از حال من چیزی مپرس زیرا همچون یک پروانه در نور و زیبایی یار خود جانسپار و بیپروا شدم.
در ره عشقش چو دانش باید و بیدانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
در ره عشق او و برای رسیدن به او چونکه هم دانایی و هم نادانی لازم است پس من هم نادان و هم دانا شدم.
چون همه تن دیده میبایست بود و کور گشت
این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم
چون با تمام وجود باید ببینی و همزمان نبینی پس این چیز بسیار عجیب را بنگر که هم بینا و هم نابینا شدم.
خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی
تا کجاست آنجا که من سرگشتهدل آنجا شدم
خاک بر سر من بادا و ننگ بر من باد اگر یک ذره بدانم که کجا رفتم جایی که منِ عاشق رفتم.
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم
وقتی که دل عطار را بیرون از هر دوجهان دیدم (دل او شیفته هیچکدام نشد) من از تاثیر دل او، عاشق و شیدا شدم.